تبليغاتX
پری زاد .

پری زاد .

مثل من مثل یه کودک

 و البته :

چقدر جالب . انگار طپش شده ام  . آخر اینروزها همه خواب مرا می بینند . از مادر گرفته تا روح خدا بیامرز مادر جد و خداوند رحمت کند رفتگان همه را و باقی هم بقای حبس ابد بازماندگان . نمیدانم چه اصرار غم انگیزی است که همه می خواهند من مراقب خودم باشم . و مدام هم سفارش می کنند که هوا سرد است خودت را خوب بپوشان تا سرما نخوری . مادرم می گوید مراقب رفیق باش . شما به جز هم کسی را ندارید . خواهرم خواب می بیند که برادرم از من دلگیر است و خب به من چه ؟ مادر رفیق هی سفارش می کند مراقب تغذیه و سلامتتان باشید . پدرم نگران اوضاع مالی مان و پدر رفیق هم تشویش زندگی مان را دارد . همه ی اینها را تعبیر به خوابهای پریشانی که می بینند عنوان می کنند . و پشت سر هم تماس می گیرند و یک خواب دیگر تعریف می کنند و من هم هی خنده می پاشم به صورت دلنگرانی هایشان . هر دفعه به مادرم می گویم : مدتهاست که خودم را خوب پوشانده ام و آنقدر لا به لایم داغ است که هیچ سرمایی را نمی خورم . مراقب رفیق هم هستم و خوب می دانم که به جز او هیچ کسی را ندارم ... حتا خودم را . به خواهرم می گویم : دو حالت بیشتر ندارد . اول اینکه یا با دل خالی خوابیدی و دوم : یا با دل پُر . گزینه ی هیچکدام هم قبول نمی باشد ٬ مگر حالت سوم که یا با دل ِ تَنگ ! به مادر رفیق هم می گویم : مادر جان . من همیشه با روغن گیاهی غذا می پزم ٬ و یا روغن زیتون . و تا جایی که بتوانم سبزیجات را خوب که شستم شریک جرم وعده های غذایی مان می کنم . به پدرها هم میگویم : نمی شود که فقط نگران باشید . باید یک کاری کنید تا دیر نشده . مثلن می توانم برای رفع نگرانی هایتان شماره ی حساب بانکی مان را به شما بدهم ٬ محض امانت . بالاخره آدم باید مالیات خوابهای آویزانی را که می بیند بپردازد . غیر از این است ؟ جواب می آید که این دیگر مالیات نیست . کفّاره ی هزار گناه نکرده است . خنده ام می گیرد . و فکر می کنم دلم زمین می خواهد و یک عالمه چمن . و یک نفر که سبز سبز برایم لالایی بخواند و قرمز باشم که رویش بخوابم و البته ندانم که چه خوابهای پریشانی قرار است برای من ببیند ! 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 4:18 توسط پریزاد |


 تمام شب :

تو برایم قهوه می ریزی و من تلخ نگاهت می کنم . تو برایم حرف می زنی و من چه کار به کار قصه ای که داری برایم می بافی دارم ؟ آخرش خوب یا بد ٬ به هر حال خوابم نمی برد . ساعت از چهار صبح هم گذشته اما من از داوود آزاد  و تو نمی گذرم . و یک عالمه دیوانگی که برایم ستاره شده ای و چشمک می زنی به شب تارم . میدانی ؟ من مدتهاست که دیگر به آسمان نگاه نمی کنم حتا اگر رنگش آبی  ِ منفورم نباشد و حتا اگر دخیل بسته باشی به حسی شبیه من در تاریکی .

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 23:37 توسط پریزاد


خیال یعنی :

امشب آواره ترین تصمیم دنیا را گرفتم . جدایی . اینجا غربتت است خدا و من غریبت . بانگ هیچ بانگی در نمی آید . خیانت را تجربه می کنم . در امانت نمی مانم . قیامتی شده ام برای خودم . من بهشت می خواستم اما ٬ جهنمی ساخته ای برای من . آتش می زنی دلم را . خیلی سرد . و این می شود همان منی که من از آن می میرم ٬ آرام و بی درد .

داریوش :

از عذاب جاده خسته / نرسیده و رسیده / آهی از سر رسیدن / نکشیده و کشیده / ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 11:37 توسط پریزاد


تا وقتی که بی خیال :

سردم است . مثل فریزر . پشت دست چپم به شدت دردناک است . مثل آخ . بدجوری امانم را بریده . کشیدن این درد را می گویم . اما با این حال چشمانم را نمی بندم . آنقدر باز نگاهت میکنم که شقیقه هایم از حس درد ٬ به درک که سوت می زنند . تو که میدانی چه مرگم است . پس این گوری که برایم کلاف ِ پیچ در پیچ کرده ای را ٬ لطف کن خودت پر از هر خاکی که می خواهی به سرش بریز . می دانم عزیزم . آدم زنده وکیل وصی نمی خواهد اما وکالتت میدهم به همانی که به آن می نازی . وجدانت را نمیگویم . ادعای بیشتر از مَنَت را می گویم . باور نکن که حرفهای عجیبی به هم زده ایم . خدا را عاشق کرده ایم و خودمان را مثلن در به در . میدانی که ؟ نشخوار آدمیزاد حرف است . اینها را برای تو نمی نویسم . که این روزهایم را آن چنان در هم پیچیدی که به کدامین هیچ قرار است برسیم ٬ نمیدانم . از این هیچ تا هیچ هم هیچ چیز تازه ای وجود ندارد . باور کن و اصلن بیا با هم قهر باشیم تا خیانت . تا وقتی که گوشه ی سرد ذهنت یخ زده باشم . تا وقتی که نامجو بخواند : " عشق همیشه در مراجعه است  ". تا وقتی که با هجوم سراغهایت دست و پنجه نرم می کنم . تا وقتی که عمو زنجیر باف زنجیر مرا نبافته پشت کوه انداختی ؟ تا وقتی که بی خیال .  میدانی ؟ لمس تن لحظه هایی که پر از فریاد مرگبار سکوت است نمی تواند رویای پروانه شدن کرم ابریشم باشد . اصلن مهم هم نیست که چه باشد . مهم نیست که مهم باشد . گاهی از خنده ی حماقتهای مضحک دلم درد می گیرد . آنقدر که پیچک می شوم . همه ی حماقت های شوم عاشقانه را بالا می روم . بعد نرم نرم بالا می آورم . اینجور مواقع توی هر ظرفی که می روم شکل حال تو را می گیرم . سرریز می شوم روی اشتباهاتم و می روم توی حال خودم . خیلی وقت است خودم را جمع کرده ام . به احترام همه ی روشنی ها . خنده دار است . اما تو نخند . کار از محکم کاری عیب نمی کند . به هر حال این روزها آنقدر عجیب شده ام که خودم هم باور کرده ام اسمم آلیس است . شاید به همین خاطر است که غریبه شده ام . حتا با خودم . سخت است . ماندن در زمین و زمانی که صدای خش خش خاطره می دهد خیلی سخت است . نمیدانم کجا قائم شوم تا وقتی که چشمهایت را باز می کنی پیدایم نکنی . دلم می خواهد گم باشم . دنبالم نگرد . دست از سرم بردار . احمق تر از آنی هستم که به حسابت چه قدر مانده از عقم را واریز کنم ؟

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 2:49 توسط پریزاد


:

اما این فقط یک لحظه است

بین هشیاری و مستی

فاصله ای نیست

چقدر دور

و

چقدر نزدیک

بغض یک در به دری را قرقره می کنم

:

+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 4:50 توسط پریزاد


خودم :

دست خودم نیست . این روزها دیوانه ام و این را هیچ کدام از این دیوانه های عاقل این روزهایم نمی فهمند ! حمام . دوش آب سرد . و شامپوی تقویت کننده و ضد ریزش مو چه اهمیتی دارند وقتی که دسته دسته موهای سرم می ریزند ؟!

حسام :

به ياد آدمک ها
ياد هيزه گردان بيخواب
ياد من ، تو
ياد خاطرات تلخ پر تکرار
ميزنم ليس بر بستنی زمان
اما يادم بود
ظالمی بی مظلوم
بی يادم !
يادش نيست !!؟

یادش بخیر . چند سال پیش اولین بار که دیدمت از بالای پنجره ی خانه ی مشترکمان بود . یادت هست ؟ قرار بود بگردی و عکست را با آن شلوار قشنگ پیدا کنی و برایم بفرستی . خسته و غمگین و سنگین رسیدی و به همین سادگی شدی شریک روزهای مشترک انتظارمان . یادش بخیر . آن شب تا صبح بیداریها . آن حکم بازی کردنها . قهر کردنهای من . توی سر هم زدنها . و خلاصه آن سالهایی که فکر میکردیم اگر بروند و گورشان را گم کنند همه چیز بهتر می شود . می بینی پسر ؟ بهتر نشد که هیچ !!! تازه اغلب حوصله ی هیچ کداممان به هم نمی رود . اخمویی اما اصلا بد اخلاق نیستی . تازه اگر هم باشی من لجباز تر از بی حوصلگی هایت هستم . نمیخندی . یعنی خیلی کم می خندی . نشان به اینکه یک فیلم دارم که همه مان داریم به بهانه ی حرفهای الکی می خندیم اما نهایت ِ تو یک لبخند در حد نشان دادن دندانهایت به ما است که البته آن هم زورکی ست . گمانم می خواستی بگویی تازه دندانهایت را مسواک زدی . و یا مثلن :  " هِر هِر " ! خب بعدش چه ؟! میدانی ؟ خوبی ِ دوستی مثل تو این است که همیشه حضور داری . و همین کمی به من جرات میدهد تا بگویم گاهی دلم برایت تنگ می شود پسر ...! 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 2:26 توسط پریزاد


۱ :

خوبی عشق این است که

می تواند سکوت کند

و

هیچ کس حضورش را نبیند

و

نفهمد بغض خنده هایی را که

گونه هایت را تُپل ٬ مُپل

و قلبت را تَر گل وَر گل ٬ سرخ می کند

و این خاصیت درد است .

۲ :

خوبی عشق این است که

لال است

نه با کسی حرف می زند

و

نه دوست دارد کسی با او حرف بزند

گاهی هم نامحرم است

و

چادر دغدغه هایش را که می اندازد روی سرش

تو تازه دچار عصیان تمام لحظه هایی می شوی که

خدا را هم دلتنگ می کند از اینکه

چشمهایت را به جانب آسمان می بندی 

و این همه ی درد است .

سیاوش سهراب :

کمی مرا نگاه کن ٬ کمی مرا نگاه کن / که پر نیاز عطر تو ٬ چه عاشقانه می تکم / دوباره اشتباه کن ٬ دوباره اشتباه کن / که اتفاق عاشقی ٬ گناه نیست شاپرکم / در تو تمام می شود ٬ کلام آزادی من / چه عاشقانه می شود ٬ رویای پروانه شدن / بگو کدوم یاس سپید به  خلوت بوسه  رسید / ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 0:4 توسط پریزاد


 و من هنوز :

 اولین مرکز درمانی نزدیکم را که نادیده می گیرم ٬ سرفه ام می گیرد . طعم خلط میدهم . بوی خون . خس خس سینه ام هیچ ربطی به عفونتهای مزمن زندگی ندارد . فقط کمی سیستم شفاف بدنم تحریک شده است . کمی هم ضعف دارم . احتمال نمی دهم که حتا احتمال سرماخوردگی احتمالی هم وجود داشته باشد . انگار خیلی جدی گرفته بودمت . آنقدر که جدی جدی دارد خیلی جدی از خودم بدم می آید . من بیمار نیستم . لطفن دائم برایم داروی دعا تجویز نکن . جهت یا بی جهت ِ شفا . این درد درمان ندارد . و من هنوز تصمیم نگرفته ام به هیچ پزشکی مراجعه کنم حتا اگر تشخیصش اشتباه نباشد .

+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 21:7 توسط پریزاد


ای خدا :

روی بیست و هفت سالگی ام ایستاده ام . پرت می شوم توی خودم . تمام .

+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 11:58 توسط پریزاد


.

... :

اول مهر است . با بی مهری ِ تمام حوصله ی هیچ مهری را ندارم . حتا اگر مادری باشد ...!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 1:46 توسط پریزاد


حرف مُفت :

در که هست . دیوار هم چه باشد چه نباشد موش دارد . موش هم گوش و گوش هم سوراخ . پاره پاره به تنهایی هایم رو می کنم و بد خط می نویسم . امشب دلم گرفته . چرایش را می دانم . دل توی دلم نیست . اَه به من . اَه به تو . به روزگار . اَه به اّه که اینهمه اَه به من می آوری . خوابم می آید . گرمم است . حرف می زنم با خودم . عین دیوانه ها . دیوانه که نیستم . ادای دیوانه ها را در می آورم شاید ! " کلی گویی آفت شعر است ... " دلم نامجو می خواهد . سرم درد می کند . سقف بالای سرم آویزان . اتاق تنهایی ام . کامپیوتری که مال من نیست اما با من است . بی قراری های شبانه ام . انتظاری که کشیدنش به هیچ کجا نمی کشد مرا . دستهایم بوی سفید کننده می دهند . چشمهایم خسته . رسوایی یعنی همینهایی که می نویسم . ناتوان یعنی خواهرزاده ی قشنگم که مهربان تر از دلتنگی هایم خودش را برایم لوس می کند . مادر یعنی یک فرشته ی بی گناه که بدتر از من حوصله ی گناه را ندارد . هوای این روزهایم تعادل ندارد . گاهی گرم . گاهی سرد . گاهی بی هوا . قصه یعنی غصه ی یکی بود ٬ یکی نبود غیر از خدا ٬ خدا ٬ خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...

+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 1:35 توسط پریزاد


پاشیده می شوم به همین چند کلمه :

من . خدا . همه ی این روزها . همه ی بهانه های دردناک با هم . روی سر من . تحمل آوار . در خود می ریزم . نگاه نمی کنم به دیوار . فوت موقت . مادر . خواهر . این سفر بیمار . طعم  ِ مزه مزه کردن زهر مار . هیچ احساسی ندارم . سرم درد ندارد . شمال انار ندارد . اما از شانس من آن مرد داس با لبه های تیزناک دارد . من حالم خیلی خوب است . می دانم  این خوبی اعتبار ندارد . چند خط سکوت می کنم . سکوتی که هیچ تاب و قرار ندارد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 19:13 توسط پریزاد