|
|
|
مثل من مثل یه کودک
|
:
تنها کمی مانده ستاره ٬ تنها کمی مانده تا چشمکت من به مرگ خود نزدیکم تو به روح من .
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 5:22 توسط پریزاد |
:
ستاره بی شب خوشید است بی آسمان چه ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 9:49 توسط پریزاد
رنج عشق گاهی فرو می نشیند ، اما سپس به شیوه ی دیگری سر بر می آورد . گریه می کنی از این که دیگر آن شور دوستانه ، انگیزش عاشقانه ی آغاز آشنایی را در دلدار نمی بینی ، اما از این بیشتر رنج می کشی اگر آن شور و انگیزشی را که دیگر با تو ندارد با دیگران بازیابد ؛ سپس ، این رنج را درد تازه ی سهمگین تری پس می زند ، درد این بدگمانی که دیشب به تو دروغ گفته و بدون شک به تو خیانت کرده باشد ؛ این بدگمانی هم فرو می نشیند و مهربانی دلدار تسکینت می دهد ؛ اما آنگاه کلمه ی فراموش شده ای دوباره به یادت می آید ؛ شنیده بودی که به خوشی مشتاق است ؛ اما خودت او را همیشه آرام دیده ای ؛ می کوشی تب و تاب خوشی اش را با دیگران مجسم کنی ، حس می کنی که خودت برایش چندان اهمیتی نداری ، در حالی که با او سخن می گویی در او اثری از ملال ، حسرت ، اندوه می بینی ، چون شبی تیره می نماید پیرهن های ولنگارانه ای که در حضور تو به تن دارد ، و آنهایی را که در آغاز آشنایی برای خوشامد تو می پوشید برای دیگری می گذارد . اگر بر عکس با تو مهربانی کند ، یک لحظه چه سعادتی ! اما با دیدن زبانش که ، انگار به نشانه ی دعوتی ، بیرون می آوَرَد ، به فکر همه ی کسانی می افتی که این حرکت اغلب خطاب به ایشان هم بوده است و اکنون دیگر ، شاید حتی در حضور تو ، از بسیاریِ عادت به صورت حرکتی ماشین وار در آمده باشد . سپس این حس که مایه ی ملال اویی دوباره به سراغت می آید . اما یکباره این دردها فرو می نشیند و پنداری هیچ می شود ، چه به زاویه های ناشناخته و رنج آور زندگی اش ، به همه ی جاهایی فکر می کنی که شناختنشان محال است و او آنجاها بوده است و شاید هنوز هم در ساعت هایی که کنارت نیست آنجا باشد ، و چه بسا که قصدش این باشد که همیشه آنجا بسر برد ، آنجاها که از تو دور ، از دسترست بیرون ، و خوش تر از زمانی است که با توست . چنین اند فانوس هایی که حسادت را هدایت می کنند . حسادت همچنین شیطانی است که نمی توان از جسم خویش بیرون کشید و همواره در شکل هایی تازه حلول می کند . حتی اگر بتوانی همه ی اینها را نابود کنی و آنی را که دوست می داری همیشه نگه داری ، باز شیطان به شکل تازه ای ، این بار دردناک تر ، در می آید : عذابِ این که دلدار را به وفاداری مجبور کرده باشی ، عذاب اینکه دوستت نداشته باشد ... مارسل پروست - در جست و جوی زمان از دست رفته - جلد پنجم : اسیر - مترجم : مهدی سحابی
+ نوشته شده در سه شنبه 28 دی1389ساعت 6:5 توسط پریزاد
سلام ستاره : امشب آمدم رو به آسمان تا برای همیشه بگویم : قشنگ شده ای . قشنگ تر از ماه و حتا من دوستت دارم های روی زمین . بیا و مکث کن روی همین لحظه ای که با من رو به رو شده ای . بی مکث بگویم ات : دلم را برده ای .
+ نوشته شده در شنبه 20 شهریور1389ساعت 5:7 توسط پریزاد
تف ِ سر بالا : واقعن درک نمی کنم این روزها را . بعضی از این آدمها را . حالم به هم می خورد . حالم از بعضی هاشان به هم می خورد . از خودم . از اینهمه حماقتم . حوصله ی دلتنگی ندارم . حوصله ی هیچ چیز را . حوصله ی هیچ کس را . حوصله ی در و دیوار چوبی اینجا را . پرده ها را کشیدم که هیچ نوری وارد خانه نشود . کم حرف شده ام . این را من نمی گویم . بعضی از آدمهای اطرافم می گویند . خب حرفی نمانده برای گفتن . تمام حرفها ٬ پیچیده نپیچیده لای فریادهای سکوت ِ تلخ ِ این چند وقت گفته شده است . من اما سکوتم را با سکوت ٬ آرام خوابانده ام گوشه ی ابله ِ حافظه ام . آن نقطه که بعید می دانم حداقل به این زودی ها فراموشی بگیرد . بی خیال . حرف زدن چه فایده ای دارد ؟ وقتی آخرش تف سر بالا می شوم . اصلن اگر حرفی مانده خودت بگو .
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 21:27 توسط پریزاد
خدا . خدا . خدا .
+ نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389ساعت 5:6 توسط پریزاد
به دنیای پاره پاره ی خودم بر می گردم . با چاووشی . با نامجو . با پاهای پیاده روی خرده خرده های دلم . با قدمهای مست و سست . با سیب هایی به چه بزرگی که توی راه گلویم تلو تلو می خورند . ایستاده ام رو به پشت ِ وسوسه های آتشین ِ از دهان افتاده ی از هر سو . کلبه ی رها شده ی خاکستری و منجمد . بهت ناتمام مسلم . دلم برایت تنگ می شود . تو تنها نیستی . من اما با هفت جدّ تنهایی رابطه دارم . احساس خر بودن هم دارم . شکستنم یادت باشد . خودت که شاهد بودی . دیشب روز نمی شد .
+ نوشته شده در جمعه 12 شهریور1389ساعت 4:55 توسط پریزاد
دیشب چند ساعتی داشتم می مردم . سردردی که دردش آنقدر زیاد بود که نا خواسته حلقه حلقه اشک می ریختم . تو هم مدام یک دستت را گرفته بودی به سرم و دست دیگرت را به اشکهایی که هر چه پاک می کردی تمام نمی شدند . معلوم بود که دلت خیلی به حالم سوخته بود که هی می پرسیدی : ببرمت دکتر ؟ خودم هم دلم به حال خودم کباب شده بود و از همان فرصت کوچک ناز خریدنهایت استفاده کردم و بعضی از بغضهای عقده شده ام را ریختم به پای همان سردرد و تا میتوانستم زار زار های زدم . فقط بعضی ها را . راستش دلم میخواست تا صبح به بهانه ی سردرد اشک بریزم و شاید به همین دلیل هم حاضر نبودم هیچ مسکنی بخورم . بعضی از دردها با اینکه نفست را میگیرند اما دوست داری هی به تنت بپیچند و تو هم هی خودت را برایشان لوس کنی . صبح که از خواب بیدار شدم نه سردرد و نه تو ٬ هیچکدام نبودید . باز هم فقط من بودم و یک جفت چشم سرخ و خسته ٬ و قلبی که از حس درد هنوز هم دلش گریه می خواست .
+ نوشته شده در شنبه 6 شهریور1389ساعت 0:30 توسط پریزاد
نرسیده به صبح جایی هست
پر از اجساد قورباغه هایی که
هنوز عاشق نشده
دارند می میرند .
+ نوشته شده در جمعه 5 شهریور1389ساعت 4:52 توسط پریزاد
دیشب خواب دیدم که یک پرنده ی زخمی آمده خودش را به پنجره ی خانه ایی که نمیدانم مال چه کسی و کجا بود می زند . بعد خواهرم حالش به هم خورد و شوهرش خندید و گفت : " جواب آزمایشش آمده ٬ باردار است ٬ آنهم دو قلو ". و من آنقدر خوشحال شده بودم که جیغ می کشیدم . پرنده اما زخمی بود و از بال و پرش قطره قطره خون می چکید و من از دلم . درد می کشیدم . یک درد در به در . دردناک و سرگردان تمام پله های خانه را یکی یکی بالا و پایین می رفتم . تمام اتاقها را یکی یکی نگاه می کردم . از این پنجره به آن پنجره . دنبال خواهرم بودم یا جفت ِ پرنده ٬ نمی دانم . آخرش آنقدر خواهرم بالا و پایین رفت و از این اتاق به آن اتاق ٬ که باز حالش به هم خورد و من از خواب پریدم بی آنکه از پرنده خداحافظی کرده باشم . بی آنکه چشمهای پرنده را دیده باشم ٬ یا جفتش را .
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 8:14 توسط پریزاد
باشد : خیلی حرفها مانده ته دلی که ندارم . ناگفته ها را ٬ به اضافه ی این روزها ٬ و همه ی تو را توی دلم نگه می دارم . باشد برای روزی که مبادا گوشه ی دلم پاره پاره بماند . باشد برای روز مبادا . باشد گوشه ی دلم . باشد برای روزی که مبادا . باشد .
+ نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 4:33 توسط پریزاد
سلام خدا این روزها " شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم "
+ نوشته شده در شنبه 30 مرداد1389ساعت 6:21 توسط پریزاد