تبليغاتX
پری زاد .

پری زاد .

مثل من مثل یه کودک

تا وقتی که بی خیال :

سردم است . مثل فریزر . پشت دست چپم به شدت دردناک است . مثل آخ . بدجوری امانم را بریده . کشیدن این درد را می گویم . اما با این حال چشمانم را نمی بندم . آنقدر باز نگاهت میکنم که شقیقه هایم از حس درد ٬ به درک که سوت می زنند . تو که میدانی چه مرگم است . پس این گوری که برایم کلاف ِ پیچ در پیچ کرده ای را ٬ لطف کن خودت پر از هر خاکی که می خواهی به سرش بریز . می دانم عزیزم . آدم زنده وکیل وصی نمی خواهد اما وکالتت میدهم به همانی که به آن می نازی . وجدانت را نمیگویم . ادعای بیشتر از مَنَت را می گویم . باور نکن که حرفهای عجیبی به هم زده ایم . خدا را عاشق کرده ایم و خودمان را مثلن در به در . میدانی که ؟ نشخوار آدمیزاد حرف است . اینها را برای تو نمی نویسم . که این روزهایم را آن چنان در هم پیچیدی که به کدامین هیچ قرار است برسیم ٬ نمیدانم . از این هیچ تا هیچ هم هیچ چیز تازه ای وجود ندارد . باور کن و اصلن بیا با هم قهر باشیم تا خیانت . تا وقتی که گوشه ی سرد ذهنت یخ زده باشم . تا وقتی که نامجو بخواند : " عشق همیشه در مراجعه است  ". تا وقتی که با هجوم سراغهایت دست و پنجه نرم می کنم . تا وقتی که عمو زنجیر باف زنجیر مرا نبافته پشت کوه انداختی ؟ تا وقتی که بی خیال .  میدانی ؟ لمس تن لحظه هایی که پر از فریاد مرگبار سکوت است نمی تواند رویای پروانه شدن کرم ابریشم باشد . اصلن مهم هم نیست که چه باشد . مهم نیست که مهم باشد . گاهی از خنده ی حماقتهای مضحک دلم درد می گیرد . آنقدر که پیچک می شوم . همه ی حماقت های شوم عاشقانه را بالا می روم . بعد نرم نرم بالا می آورم . اینجور مواقع توی هر ظرفی که می روم شکل حال تو را می گیرم . سرریز می شوم روی اشتباهاتم و می روم توی حال خودم . خیلی وقت است خودم را جمع کرده ام . به احترام همه ی روشنی ها . خنده دار است . اما تو نخند . کار از محکم کاری عیب نمی کند . به هر حال این روزها آنقدر عجیب شده ام که خودم هم باور کرده ام اسمم آلیس است . شاید به همین خاطر است که غریبه شده ام . حتا با خودم . سخت است . ماندن در زمین و زمانی که صدای خش خش خاطره می دهد خیلی سخت است . نمیدانم کجا قائم شوم تا وقتی که چشمهایت را باز می کنی پیدایم نکنی . دلم می خواهد گم باشم . دنبالم نگرد . دست از سرم بردار . احمق تر از آنی هستم که به حسابت چه قدر مانده از عقم را واریز کنم ؟

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 2:49 توسط پریزاد |


:

اما این فقط یک لحظه است

بین هشیاری و مستی

فاصله ای نیست

چقدر دور

و

چقدر نزدیک

بغض یک در به دری را قرقره می کنم

:

+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 4:50 توسط پریزاد


خودم :

دست خودم نیست . این روزها دیوانه ام و این را هیچ کدام از این دیوانه های عاقل این روزهایم نمی فهمند ! حمام . دوش آب سرد . و شامپوی تقویت کننده و ضد ریزش مو چه اهمیتی دارند وقتی که دسته دسته موهای سرم می ریزند ؟!

حسام :

به ياد آدمک ها
ياد هيزه گردان بيخواب
ياد من ، تو
ياد خاطرات تلخ پر تکرار
ميزنم ليس بر بستنی زمان
اما يادم بود
ظالمی بی مظلوم
بی يادم !
يادش نيست !!؟

یادش بخیر . چند سال پیش اولین بار که دیدمت از بالای پنجره ی خانه ی مشترکمان بود . یادت هست ؟ قرار بود بگردی و عکست را با آن شلوار قشنگ پیدا کنی و برایم بفرستی . خسته و غمگین و سنگین رسیدی و به همین سادگی شدی شریک روزهای مشترک انتظارمان . یادش بخیر . آن شب تا صبح بیداریها . آن حکم بازی کردنها . قهر کردنهای من . توی سر هم زدنها . و خلاصه آن سالهایی که فکر میکردیم اگر بروند و گورشان را گم کنند همه چیز بهتر می شود . می بینی پسر ؟ بهتر نشد که هیچ !!! تازه اغلب حوصله ی هیچ کداممان به هم نمی رود . اخمویی اما اصلا بد اخلاق نیستی . تازه اگر هم باشی من لجباز تر از بی حوصلگی هایت هستم . نمیخندی . یعنی خیلی کم می خندی . نشان به اینکه یک فیلم دارم که همه مان داریم به بهانه ی حرفهای الکی می خندیم اما نهایت ِ تو یک لبخند در حد نشان دادن دندانهایت به ما است که البته آن هم زورکی ست . گمانم می خواستی بگویی تازه دندانهایت را مسواک زدی . و یا مثلن :  " هِر هِر " ! خب بعدش چه ؟! میدانی ؟ خوبی ِ دوستی مثل تو این است که همیشه حضور داری . و همین کمی به من جرات میدهد تا بگویم گاهی دلم برایت تنگ می شود پسر ...! 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 2:26 توسط پریزاد


۱ :

خوبی عشق این است که

می تواند سکوت کند

و

هیچ کس حضورش را نبیند

و

نفهمد بغض خنده هایی را که

گونه هایت را تُپل ٬ مُپل

و قلبت را تَر گل وَر گل ٬ سرخ می کند

و این خاصیت درد است .

۲ :

خوبی عشق این است که

لال است

نه با کسی حرف می زند

و

نه دوست دارد کسی با او حرف بزند

گاهی هم نامحرم است

و

چادر دغدغه هایش را که می اندازد روی سرش

تو تازه دچار عصیان تمام لحظه هایی می شوی که

خدا را هم دلتنگ می کند از اینکه

چشمهایت را به جانب آسمان می بندی 

و این همه ی درد است .

سیاوش سهراب :

کمی مرا نگاه کن ٬ کمی مرا نگاه کن / که پر نیاز عطر تو ٬ چه عاشقانه می تکم / دوباره اشتباه کن ٬ دوباره اشتباه کن / که اتفاق عاشقی ٬ گناه نیست شاپرکم / در تو تمام می شود ٬ کلام آزادی من / چه عاشقانه می شود ٬ رویای پروانه شدن / بگو کدوم یاس سپید به  خلوت بوسه  رسید / ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 0:4 توسط پریزاد


 و من هنوز :

 اولین مرکز درمانی نزدیکم را که نادیده می گیرم ٬ سرفه ام می گیرد . طعم خلط میدهم . بوی خون . خس خس سینه ام هیچ ربطی به عفونتهای مزمن زندگی ندارد . فقط کمی سیستم شفاف بدنم تحریک شده است . کمی هم ضعف دارم . احتمال نمی دهم که حتا احتمال سرماخوردگی احتمالی هم وجود داشته باشد . انگار خیلی جدی گرفته بودمت . آنقدر که جدی جدی دارد خیلی جدی از خودم بدم می آید . من بیمار نیستم . لطفن دائم برایم داروی دعا تجویز نکن . جهت یا بی جهت ِ شفا . این درد درمان ندارد . و من هنوز تصمیم نگرفته ام به هیچ پزشکی مراجعه کنم حتا اگر تشخیصش اشتباه نباشد .

+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 21:7 توسط پریزاد


ای خدا :

روی بیست و هفت سالگی ام ایستاده ام . پرت می شوم توی خودم . تمام .

+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 11:58 توسط پریزاد


.

... :

اول مهر است . با بی مهری ِ تمام حوصله ی هیچ مهری را ندارم . حتا اگر مادری باشد ...!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 1:46 توسط پریزاد


حرف مُفت :

در که هست . دیوار هم چه باشد چه نباشد موش دارد . موش هم گوش و گوش هم سوراخ . پاره پاره به تنهایی هایم رو می کنم و بد خط می نویسم . امشب دلم گرفته . چرایش را می دانم . دل توی دلم نیست . اَه به من . اَه به تو . به روزگار . اَه به اّه که اینهمه اَه به من می آوری . خوابم می آید . گرمم است . حرف می زنم با خودم . عین دیوانه ها . دیوانه که نیستم . ادای دیوانه ها را در می آورم شاید ! " کلی گویی آفت شعر است ... " دلم نامجو می خواهد . سرم درد می کند . سقف بالای سرم آویزان . اتاق تنهایی ام . کامپیوتری که مال من نیست اما با من است . بی قراری های شبانه ام . انتظاری که کشیدنش به هیچ کجا نمی کشد مرا . دستهایم بوی سفید کننده می دهند . چشمهایم خسته . رسوایی یعنی همینهایی که می نویسم . ناتوان یعنی خواهرزاده ی قشنگم که مهربان تر از دلتنگی هایم خودش را برایم لوس می کند . مادر یعنی یک فرشته ی بی گناه که بدتر از من حوصله ی گناه را ندارد . هوای این روزهایم تعادل ندارد . گاهی گرم . گاهی سرد . گاهی بی هوا . قصه یعنی غصه ی یکی بود ٬ یکی نبود غیر از خدا ٬ خدا ٬ خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...

+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 1:35 توسط پریزاد


پاشیده می شوم به همین چند کلمه :

من . خدا . همه ی این روزها . همه ی بهانه های دردناک با هم . روی سر من . تحمل آوار . در خود می ریزم . نگاه نمی کنم به دیوار . فوت موقت . مادر . خواهر . این سفر بیمار . طعم  ِ مزه مزه کردن زهر مار . هیچ احساسی ندارم . سرم درد ندارد . شمال انار ندارد . اما از شانس من آن مرد داس با لبه های تیزناک دارد . من حالم خیلی خوب است . می دانم  این خوبی اعتبار ندارد . چند خط سکوت می کنم . سکوتی که هیچ تاب و قرار ندارد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 19:13 توسط پریزاد


:

سبکترين قدم در خاکستر وجودم
حسرت داشتن آن شاخه گل
حسرت داشتن آن نقش

پرنده مهاجر به آتش کشيد
خيالم ، وجودم
ميکشد خنجره آه
در خيال ، در خاکستر
حسادت به نفس ، نگاه
به لمس به ...
به سياهی ميکشد روحم را

من خاموش در جاده بينهايت
خيره به برخورد دو خط
به سراب
ميکشم به دوش کوله اي از زخم
زخم بی مرهم در روح خاکستری
گرم ميماند ، آرام ميماند

رقم زد سرنوشت
تهی ترين بودن را در وجودم !

:

پيچک مرگ ميکشد بالا
با سرعتی بی باور
به اوجی مجهول
شهوتش مرگ ، حسرتش نا ممکن
بالا ... بالاتر

قدمی اشتباه
خيانتی نکرده
عشقی نبوده
قربانيش مرده
کشيدش به خود
پيچک

آرام ...

زيباتر از هميشه
باز ميشود گل پيچک
آرام
چند قدم دورتر
نزديک ميشود دخترکی
پيچک ....

:

مرد ميخواهد
راهه خاکی ، گذر
تکيه بر بن بست

دراز ميکشم
خيره به ستاره اي که نبود
من شمال خواستم و اينجا !
بهتر ... شايد
ديوار بلند و من خسته تر از بودن

غلت ميزنم در رويا
بالا خواهم رفت ... ديوار !

صبح شد
فرصتی نيست بيشتر ...
کلاغ ناليد
دلم گرفت !

:

روز های به هم تنيده
نگاه های پی در پی
خواستن های مکرر
بی نتيجه ، در انتظار
خانه های سياه و سفيد
بی درميان ، بی مرز
عطش بازی
عطش رقص در منها
لمس دست نامحرم
در منها
، بی مثبت
اين افکار درهم
بی معنا ، بی خانه
ميخواند به جلو
ميکشد
بی وقفه ، بی مانع
در من ، با من
در انتظار
بی نتيجه ...

 / He3am /

+ نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 23:41 توسط پریزاد


.

بد رنگ ٬ بی رنگ ٬ مرگ رنگ :

به بهانه های ساده ی بدبختی می نگرم / چشمانم را که می بندم ٬ نمی بینم / ستاره جان ٬ چشمکت را برایم نمیران / آسمان عشق این روزها مرگ رنگ است / ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 12:57 توسط پریزاد


احمقانه :  

این آدمها ٬ کمترشان آدم نیستند . اما تعداد کمشان بیشتر دیده می شوند . من چقدر عاشقانه احمق می شوم . چقدر احمقانه عاشق می شوم . چقدر احمقانه احمق می شوم . برایم سر مشق بگیر . هر چند خط که دوست داری . بی غلط می نویسم . از روی هر غلطم . هزار و یک بار هم رویش لول می شوم . آن وقت همین آدمها ٬ احمقانه / عاشقانه تر گول می مالند به سر حماقتهای من . عمودی نه ٬ افقی می شوم . آنهم با کفش و تو  دوزک من ٬ می دانی ؟ امروز پنج شنبه ست . بیست و سوم جولای . اول مرداد . هوا را نمیدانم . من اما سردم است . و خیلی نرم عمیق شده ام در این میان . موج تقدبر در میانه ی این سکوت . و خون دلم بر روی خیره گی هایم لخته می شود .

حسین پناهی :

" سردمه ... مثل یک بابونه که تو گوش ِ تردش باد هی می خونه خوشگله ٬ سرنوشتت اینه  "...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 18:26 توسط پریزاد