همه ی این چند روز .

انتظار :

همه ی این چند روز همش منتظر بودم ... صبح که بیدار می شدم اولین کاری که میکردم  این بود که از پنجره نگاه آسمان و زمین بیرون کنم ... می دانستم ... همین روزها می آید  ... حسم هیچ وقت به من دروغ نمی گوید ... همین حس لعنتی را میگویم ... دروغ نمی گوید ... هیچ وقت !!!  بالاخره بارید ... امروز صبح ... خیلی سبک بود ... نتوانستم زیاد ببینمش ...  مثلا همه ی همان چند ساعت را ... حیف که برای شب مهمان داشتم و حسابی مشغول بودم وگرنه دوست میداشتم که اولین عکس را می گرفتم ... برای اولین بار ... از اولین برف امسال !!! چه حیف !!!

شروع .

شروع :

مهم نیست کیم و چه کاره ام و کجا دارم زندگی می کنم . نویسنده هم نیستم که بلد باشم خوشگل بنویسم . یک ذره سواد نوشتن دارم که آن هم فقط در حدی است که بتوانم حروف را به هم بچسبانم و کلمات را کنار هم بگذارم تا جمله ایی که می خواهم را بنویسم . اینجا از خودم میگویم و فکر باید و نبایدهایم . نمیدانم شاید یک روزی همه این افکار را پاک کردم . من جمع نمی کنم . می خواهم کم کنم . از خودم . از فکرم . ‌همه چیز را . همه ی باید ها و همه ی نباید ها را .