نیمه ی دیگر کجاست ؟

وقتی پایت را می گذاری روی زمینی که چند قدم جلوتر پشت ازدحام در شیشه ای اش همه ی پناهان بی پناهی ات را میبینی ٬ اشک فقط میتواند یک قرار دلتنگی عاشقانه بین دل تو و آن همه دل پاک باشد . هق هق بی اختیار کودکانه ات میتواند از صبوری اینهمه دوری باشد . آرام و خندان اشک می ریزی . میتواند از سر ذوق باورهای خوابیده ات  باشد . من دلم گرفته ست . من دلم باز هم از آن روزهای آفتابی میخواهد . من دلم در حسرت یک آشناست . اینجا کجاست ؟ گریه .

همه ی دلخوشی من .

کی گفت حتما باید ظرفهای غذا را همان موقع شست .! گذاشتمشان برای فردا . عاشق قر*مه سب*زی ام اما از اینکه بویش توی خانه بماند متنفرم . حالا از دیروز بویش باز هم مانده و حال بدی دارم . هوا هم آنقدر سرد است که مدت طولانی نمی شود در و پنجره را باز گذاشت . از اینکه دو تا دل ٬ دو تا بغض ٬ دو تا شب ٬ دو تا روز ٬ دو تا صدا ٬ دو تا موجود که نه ... دو تا فرشته ٬  به نامهای پدر و آن یکی نَفَس هم مادر در زندگی ِ من وجود دارند سرم را روی شانه های ابر می گذارم و لحظه های گور به گور شده را به درک میفرستم و سراپای دلم را گرم می کنم به انوار تابان ستاره های زندگی ام و دستهایم را میگیرم به آسمانت و آرام میگویم شکرت خدا . شکر . شبها و روزها و اصلا دنیا ... آنقدرها هم خاموش و سرد نیستند ... ممنونم از اینهمه روشنی . ممنونم خدا . ممنون .

حالم خوب است .

دوباره برف آمده و هوا هم خیلی  سردتر شده  .چند روزی می شود که بازوی راستم درد می کند . خیلی وحشتناک . همش دلم میخواهد بخوابم . درگیر درگیریهای زندگی که می شوی دقیقن مثل این می ماند که درگیر گریه های یک بچه ی نق نقو و دردسرهای جانبی اش برای ساکت کردن اینهمه سرو صدا می شوی . همه ی اینها همراه با یک سری روزمره گیهای تکراری همه ی این چند روزم بود .