دچار .
نشد . درگیر یک سری روابط عاطفی شدم که به ظاهر اهمیتی ندارند اما حسابی منو تحت الشعاع قرار دادند . گاهی وقتها آنقدر از همه ی اینها حرصم میگیرد که دلم میخواهد دستها و پاهایم را بگذارم رو همه ی باورهای انسانی ام و مثل ته سیگار لهشان کنم . اما چون ذاتا موجود احمقی هستم ٬ سرای محبتی دارم بس رئوف . داری به من می خندی ؟ تو که بدتر از من هستی . درست است که هر کسی در زندگی اش درگیر مشکلات و روابطی هست که به نظر خودش عذاب عالم است .قبول دارم که شاید من حالا با وجود تو خیلی از آن درگیریها را نداشته باشم . که مهربانی . خوبی . با محبتی . و همیشه از خودت به خاطر من گذشتی و میگذری ... اما بی عیب هم که نیستی . گاهی اوقات من هم دلم خیلی چیزها می خواهد که یا نمیتوانی و یا نمیدانی که چطور باید مرا بهشان برسانی . کاش من هم مثل تو بودم . همین اندازه ساده و راحت . راحت ِ راحت . هر چند من هم دنیایی از عیبم . اما میدانی ؟ گاهی راحت طلبی هم عادتهای بدی را به همراه می آورد که به مرور زمان حسابی در ذات انسانها جا خشک می کند و به هیچ صراطی هم مستقیم نمیشود . هیچ تغییری را نمی پذیرد . مثل ما . همین قدر که خوشبخت ترینم به همان میزان هم توقعاتی دارم . از زندگی ام . از خودم که کاش میتوانستم یک کمکی به خودم بکنم . خب من هم دلم همان چیزی را می خواهد که از روز اول دلم را بهش خوش کرده بودم . دارم پیر میشوم و این را خوب میبینم . فقط و فقط همان چیزی که حالا دلم می خواهد میتواند همه چیز را متحول کند . آنقدر هم عادت کردیم به این وضعیت مسخره که نمیشود هیچ چیزی را عوض کنیم . من با همه ی ترسم می خواهم و می ترسم و تو هم میخواهی و انگار عادت کردی به همین اوضاع . شاید اینطوری راحت تری . نمیدانم . دلم از خیلی چیزها گرفته . دلم از خیلی از آدمهای دور و برم گرفته . اینهمه آدم خوب توی زندگی من . زندگی خوبی که دارم و تو که پاک ترین موجود روی زمینی توی این دنیای کثا*فت . دیگر من چه می خواهم خدا ؟ تو که میدانی . نمیدانم شاید هم نمیدانی . اما خدا که میداند . با وجود اینهمه نعمت خوب ٬ بزرگترین نعمت زندگی را داریم از هم دریغ می کنیم . داریم عادت می کنیم و این عادتها دارند ما را از بین می برند. من دلم می خواهد یک اتفاق خوب بیفتد . یک چیزی شبیه معجزه . دلم میخواهد همه ی روزهایم بهتر از امروزم باشم . دلم میخواهد دچار شوم . دلم میخواهد به همه ی دنیا نشانت بدهم . دلم میخواهد با شادی فریاد بکشم و بگویم من : خوشبخت ترینم . خوشبخت تر از اینی که هستم . خوشبخت ترین . می فهمی ؟ راستی گفتم : دچار . دچار یعنی سهراب .
چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي .
چقدر هم تنها !
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .
دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک ٬ دچار آبی دریای بیکران باشد .
چه فکر نازک غمناکی
.
.
.