اول :
سردرد وحشتناکی دارم و خب میدانم علتش چیست ! احساس میکنم یک مترسک ترسناک دارد در سرم با جریان باد ٬ تند و تند می چرخد . چه میدانم شاید هم یک دسته مورچه و یا یک گله خر با بارشان هی از چپ به راست و بر عکس در حال عبورند . گاهی فکر میکنم نکند سوسک یا کرمی دارد مغزم را می خورد که اینطوری دارند بابای جانم را در قید حیات در می آورند !!! اما من با خیال راحت یک لیوان چای ریخته ام و دارم به همه چیز بی توجهی می کنم و به خودم قول میدهم که بیشتر از سه تا قند نخورم ! آخر نمیدانم دندانهایم را قرار است کرم بخورد یا موش ؟
بعدن :
انگار تکلیف همه چیز با همه چیز در من بی تکلیف است و من که سرگردان معلوم میشوم . روزهای عجیبی است . آنقدر عجیب که من تعجب میکنم از اینکه این روزها با میترا بیشتر از هر کس دیگری حرف زده ام ! و روشنک بیشتر از هر کس دیگری حال مرا پرسیده است ! رفتارهای عجیب و غریبی هم از من سر می زند . مثلن اینکه بی اختیار راس یک ساعت معین صبحها از خواب بیدار می شوم و با چشمهای نیمه باز دستم می رود به سمت گوشی تلفن و شماره ی کسی را می گیرم که حتا نمیدانم او هم دلش اینقدر برایم تنگ میشود یا نه ؟ و البته بیشتر مواقع " دماغ سوخته خریداریم" می شوم . چرا ؟ نمی گویم . چون کار ببعی است !!!
سوم :
نمیدانم چند روز مانده به عید نوروز . اما هیچ تصمیم ندارم سال نو را تحویل بگیرم . اینهمه آدم تحویلش می گیرند بس است . از حالا حالم دارد بهم می خورد . مکالمات تکراری و تعارفات و رودربایستی های از روی بدهکاری و دلخوشی های اجباری و بد تر از همه اشکهای از سر بیقراری و آخر اینهمه گرفتاری به چه باری ؟
حالا :
دلم موزیک شاد می خواهد . از آن نیناش ناشهای قرقره ای ِ بشکن و بالا بینداز . مثل همین که خانوم ناهید میخواند : " برو سنار بده آش به همین خیال باش " ...
سرما :
الآن سردم است و دلم تابستان می خواهد و خربزه ی آتشی . و بلال های شهریور و خدایی هم دریای فرح آباد با همه ی نا تمیزی اش جان میدهد برای بلال خوردن و گرمای آفتاب خوردن و متلک شنیدن و سُر خوردن و کله پا شدن در برابر چشمهایی که یک عالمه پشت چشمت را برایشان نازک کرده ای ! الآن به ذهنم نمی رسد که چه چیزی را در این ماه از تابستان محبوبم بیشتر از عینک آفتابی و پیاده روی با شال سفید ٬ مشکی و یا یشمی روی شنها دوست دارم ... ؟ و البته کمی شلختگی و یک هم پای ِ پایه و یک عالمه گم شدن و یواشکی و ...
آخر :
اَه باز هم باران و باز هم من که اَه شدم . نمیدانم چرا هیچ وقت از باران و رنگ آبی و مگس کش و میوه ی یخچالی خوشم نمی آید !!!