سرم درد می کند .

!!! :  

" بابایی امیدوارم شاد و سلامت باشی و آماده برای سال جدید ... "

این پیغام را می خوانم . دلم می گیرد و اصلن دلم می خواهد به همه بگویم دست از سرم بر دارند . سرم درد می کند . به حدی که دارم به دیوار فکر می کنم و سیاهی چشمانم که دارد روی سفیدی ِ تن ِ دیوار پیچ می خورد و نفس که می کشم حالم از هوای آلوده ی این روزها استفراغ می شود . سرم درد می کند . به حدی که یک قوطی پروفن لطفن !!!

طناب دار .

دیوانه !  :

داری دیوانه ام می کنی 

دارم دیوانه ات می شوم  

زندگی دیوانه است

تو دیوانه تر

و من از هر دو بدتر

که دارم با همه ی دیوانگی ام

آویزان

 از دار جنونت می میرم .

راد :

به یادم باش  ...

خنده دار .

 بدقواره :

یکی یکی کشوهای میز توالتم را باز می کنم . دنبال جعبه ی لوازم آرایشم می گردم . بالاخره پیدایش می کنم . مداد چشم مشکی ام را بر می دارم و جوری به چشمهایم می کشم که زیاد معلوم نباشد . یک خط خیلی باریک و سیاه . چند بار چشمهایم را می بندم و باز می کنم . دنبال رژ لب ِ بژ رنگم می گردم . همان که همین دو ماه پیش خریده بودم . خیلی مات است و لطیف . رنگش که روی لبم می نشیند بیشتر فکر میکنم نارنجی ِ مات است . شکلاتی ٬ قهوه ای ٬ شاید هم عسلی . رنگش را نمی فهمم . اما خیلی دوستش دارم . یک رژ لب دیگر بر میدارم . به رنگ لب . ترکیب این دو رنگ می شود همانی که می خواهم . با خودم توی دلم می گویم: " زرشک " و به خودم توی آینه لبخند می زنم . رژ گونه ی گلی رنگم را بر می دارم . نگاهش می کنم و یک نگاه هم به گونه های سرخم . پشیمان می شوم و می گویم : " بی خیال " . شلوار جین ام را می پوشم . با یک بلوز مشکی . کت سیاه ِ ورنی ام را می پوشم و می ایستم رو به روی آینه . نوبت موهایم است . یک شانه ی سرَسَری می کشم بهشان و پشت سرم ٬ آن بالای بالا ٬ دم اسبی شان می کنم . به آینه که نگاه می کنم بی توجه به ابروهای پهن و نامرتبم برای خودم چند ادای بی اصول در می آورم و ایندفعه می گویم : " آب زرشک ". ترش می شوم  و می خندم . نوبتی هم که باشد نوبت عطر پاشی است . 515 محبوبم را بر می دارم . همیشه انتخاب اولم است . هیچ وقت تنگ نظری را دوست نداشته ام . اما در مصرف این ادکلن شدیدن خسیس هستم . بعد از شش ماه که از خریدنش می گذرد تازه یک ذره از نصف کمتر شده . الآن پشیمانم که چرا دو تا از آن نخریدم . قیمتش هم از بقیه ی ادکلنهایم خیلی کمتر است . و عطرش ماندگاری عجیبی دارد . هر چه هم بیشتر می ماند ٬ بیشتر دیوانه ات می کند . " جان می دهد برای خمار کردن یک قرار عاشقانه . " آماده ی آماده ام . چشمهای خرمایی رنگم برق می زنند . به اولین نفری که می رسم می گوید :" امروز چقدر خوشگل شده ای . " و من نا خودآگاه به حرف خواهرم فکر میکنم که همیشه به من می گوید : " تو اصلن آرایش نکنی بهتر است . " و البته او به این دلیل می گوید که فکر می کند زشت می شوم . راست می گوید . قواره ای از احساسات زشت و خشن از من در من باقی می ماند . چیزی نمی گویم ٬ و باز هم می خندم !   

تنگنا .

و ... :

باید دستمال کاغذی شوم و خودم را آماده کنم برای یک عالمه خیس شدن . برا ی مچاله شدن و سوراخ شدن و پاره شدن و سیاهی . باید خودم را برای زباله شدن آماده کنم . برای دور افتادن و چرکی شدن و ...

تذکر .

کمی من :

یکی از همین روزهایی که خیلی زود می آید یک سال دیگر هم از ما می میرد و من هنوز هم نمیدانم تو برایم چه هستی ؟ اصلن بگذار کمی من باشم و یک عالمه تو . اصلن بگذار مثل حالا که گاهی تنها می شود خواب دید و کمی خیال ِ نازک ٬ در میانه ی این در به دری ِ به قول حاجی با کلاس ٬ آنقدر بگردم تا بهانه ای برای بد بودنت پیدا کنم و یا حداقل یک نشانه از خوب بودنم را به نگاه هایت آویزان کنم . میدانی ؟ گاهی دیدن ٬ رنجش غم را دو چندان می کند . ای کاش می شد زندگی هم مثل سبزی خوردن تازه باشد . آنوقت اشتهایت همیشه باز می مانَد و فکر می کنی که همه ی وعده های بی دوام عمر چه قدر خوردنی و لذیذ هستند . حتا اگر گاهی شور و تلخ و جا نیفتاده و بی نمک و بی مزه باشند ...

احسان خواجه امیری :

بهارش اینجوری باشه . نه امسال ٬ سال من نیست و ... نمی دونی ... نمی دونی ... نمی دونی ...

از جا در رفته .

 :

 دقیقن دوازده ساعت راه رفتم و فکر کردم . الآن ٬ قصه ی همه حق دارند به غیر از من ٬ دیگر دارد حالم را به هم می زند . چرا اصلن باید این طور باشد ؟ چون من حقم را بی دفاع میدهم ؟ چون من گاهی بیشتر از آنی که حقیقت دارد قائم به نگاه داشتن هزار و یک حس می شوم ؟ حالم دارد به هم می خورد . آنقدر عصبانی هستم که دلم می خواهد فریاد بکشم . آنقدر عصبانی هستم که میتوانم از همه ی آدمهای دور و برم بیزار باشم . استثنائن هم هیچ تفاوتی قائل نمی شوم . آنقدر عصبانی هستم که میتوانم همه ی این دوازده ساعت چیزی به جز iced tea نخورده باشم . آنقدر عصبانی هستم که میتوانم تا صبح مثل ِ خرس ٬ بغض گنده ام را خفه کنم . کمی روزمره گی که اینهمه مطالبه ندارد . دارد ؟ لاشه ی گندیده که اینهمه ادعا ندارد . دارد ؟ دیوانه کردن من که خواندن و نوشتن نمی خواهد . می خواهد ؟ چرند جلوه دادن من که لایحه ی قانونی نمی خواهد . می خواهد ؟  یک ذره مهربانی که صورتحساب ندارد . دارد ؟ صبر من هم حدی دارد . ندارد ؟ چه کسی گفته من فقط خندیدن بلد هستم ؟ و یا احتمالا فرو گذاری ٬ آنهم وقتی که اینهمه احساسم بد است ؟ حداقل روزی یک بار هم خودم را در آینه می بینم . و تا به حال متوجه ی هیچ گونه تغییری در اندازه ی گوشهایم نشده ام !!! دستهایم درد گرفته اند . گرسنه ام است . غذا نمی خواهم . سردم است . دلم یک بغل بخاری می خواهد و یک عالمه خواب و یک عدد ستاره . کجاست ؟

:

هجوم وحشیانه ی غربت .

سهراب سپهری :

شراب باید خورد

و در جوانی یک سایه راه باید رفت ٬

همین .

کجاست سمت حیات ؟

 خالی :

گاهی بعضی از احساسات هستند که خیلی سرد و خالی و خاموش اند . و لبخند آدم را سردرگم می کنند . دخترک دچار این آشفتگی که می شود از خودش بدش می آید . همش با خودش فکر می کند مبادا خاطر کسی را برنجاند و اغلب هم اگر کسی دور و برش باشد خیلی شرمنده اش می شود . دیروز عصر از همان روزهایی بود که پایش آنقدر گرفت به پر یک آدم بی چاره که خودش هم باورش نمی شد این خودش است که دارد محکم دستش را می کوبد بر سر دلخوریهایش . خداوند نصیب کسی نکند این لحظه ها ی عصیانگری اش را . خودش عقیده دارد که خیلی مزخرف میشود . و تنها دو حالت را تجربه می کند . اول : سکوت . دوم : فریاد . و در هر دو صورت آنقدر جیغ می کشد تا از حال برود . از سر شب هم ٬ تنها یک قطره اشک است که شور و لرزان ریخته می شود روی گونه ی چپ دخترک و او که  گیج و حیران چنگ می زند به سینه ی خشکیده ی  آرزوهایش . و خیره می شود به همین نزدیکی ها ٬ شاید که خدایی باشد ... کسی چه می داند ؟  البته حق هم دارد . دیوانه ی احمق قلبش را شکست . در کمال وقاحت قیافه ی عاشقانه به خودش گرفت و از او خواست فقط همین امشب را با او باشد . همین امشب را فقط !!!

سیاوش قمیشی :

فصل پاییزی  من که می رسه 

نفسم به عشق تو پر می زنه

نفسم در نمی آد 

به چِشَم خواب نمی آد

دل من تو رو می خواد

چشم من گریه می خواد ...

سایه به سایه .

سلام ستاره :

سرفه های عاشقانه . دردهای خیس ِ فشن . ترانه هایی که دوستشان نداری . دلشوره های یخ زده . قلب سرد زمانه . هم آغوشی بی عاطفه ی زنبور با شیره ی نرگس . خیال های میله ای . وصلت ِ بی فرصت ِ دیوانه با قفس . من و یک لیوان چای نگران و چند قطره عرق با طعم و عطر بهار نارنج . و وسوسه ی یک بوسه ی کوچولو تا تجربه ی خدا ... و تو ٬ خودت بگو حادثه بود یا انتخاب ؟

داریوش :

با تو ای هم درد  ٬ ای عشق ٬ با تو درمان یافت این دل . خانه ات جاوید ٬ آباد ... از تو سامان یافت این دل . ای سراپا عاطفه جز یاریت یاری ندارم . ای کلامت شعر ٬ بوسه ٬ بی تو غمخواری ندارم ...

اندیشه های دردناک شبانه .

اول :

سردرد وحشتناکی دارم و خب میدانم علتش چیست ! احساس میکنم یک مترسک ترسناک دارد در سرم با جریان باد ٬ تند و تند می چرخد . چه میدانم شاید هم یک دسته مورچه و یا یک گله خر با بارشان هی از چپ به راست و بر عکس در حال عبورند . گاهی فکر میکنم نکند سوسک یا کرمی دارد مغزم را می خورد که اینطوری دارند بابای جانم را در قید حیات در می آورند !!! اما من با خیال راحت یک لیوان چای ریخته ام و دارم به همه چیز بی توجهی می کنم و به خودم قول میدهم که بیشتر از سه تا قند نخورم ! آخر نمیدانم دندانهایم را قرار است کرم بخورد یا موش ؟ 

بعدن : 

انگار تکلیف همه چیز با همه چیز در من بی تکلیف است و من که سرگردان معلوم میشوم . روزهای عجیبی است . آنقدر عجیب که من تعجب میکنم از اینکه این روزها با میترا بیشتر از هر کس دیگری حرف زده ام ! و روشنک بیشتر از هر کس دیگری حال مرا پرسیده است ! رفتارهای عجیب و غریبی هم از من سر می زند . مثلن اینکه بی اختیار راس یک ساعت معین صبحها از خواب بیدار می شوم و با چشمهای نیمه باز دستم می رود به سمت گوشی تلفن و شماره ی کسی را می گیرم که حتا نمیدانم او هم دلش اینقدر برایم تنگ میشود یا نه ؟ و البته بیشتر مواقع " دماغ سوخته خریداریم" می شوم . چرا ؟ نمی گویم . چون کار ببعی است !!!

سوم :

نمیدانم چند روز مانده به عید نوروز . اما هیچ تصمیم ندارم سال نو را تحویل بگیرم . اینهمه آدم تحویلش می گیرند بس است . از حالا حالم دارد بهم می خورد . مکالمات تکراری و تعارفات و رودربایستی های از روی بدهکاری و دلخوشی های اجباری و بد تر از همه اشکهای از سر بیقراری و آخر اینهمه گرفتاری به چه باری ؟

حالا :

دلم موزیک شاد می خواهد . از آن نیناش ناشهای قرقره ای ِ بشکن و بالا بینداز . مثل همین که خانوم ناهید میخواند : " برو  سنار بده آش به همین خیال باش " ...

سرما :

الآن سردم است و دلم تابستان می خواهد و خربزه ی آتشی . و بلال های شهریور و خدایی هم دریای فرح آباد با همه ی نا تمیزی اش جان میدهد برای بلال خوردن و گرمای آفتاب خوردن و متلک شنیدن و سُر خوردن و کله پا شدن در برابر چشمهایی که یک عالمه پشت چشمت را برایشان نازک کرده ای ! الآن به ذهنم نمی رسد که چه چیزی را در این ماه از تابستان محبوبم بیشتر از عینک آفتابی و پیاده روی با شال سفید ٬ مشکی و یا یشمی روی شنها دوست دارم ... ؟ و البته کمی شلختگی و یک هم پای ِ پایه و یک عالمه گم شدن و یواشکی و ... 

آخر : 

اَه باز هم باران و باز هم من که اَه شدم . نمیدانم چرا هیچ وقت از باران و رنگ آبی و مگس کش و میوه ی یخچالی خوشم نمی آید !!!

.

هواي خوب

مثل

زن خوب است

هميشه نيست

زماني كه هم است

ديرپا نيست .

مرد اما

پايدار تر است .

اگر بد باشد

مي تواند مدت ها بد بماند

و اگر خوب باشد

به اين زودي بد نمي شود .

اما زن عوض مي شود

با

بچه

سن

رژيم

سكس

حرف

ماه

بود و نبود آفتاب

وقت خوش .

زن را بايد پرستاري كرد

با عشق .

حال آن كه مرد

مي تواند نيرومند تر شود

اگر به او نفرت بورزند .

چارلز بوكووسكي ، برگردان احمد پوری

رضا یزدانی :

نگاه کن . شوق دل زدن به دریا . برام شد مرگ تدریجی رِویا  ... مرگ تدریجی رویا .