من در دنيايی هستم كه حس و عاطفه و دوست داشتن به جسم نیازی ندارد .
و جهنم یعنی همینها :
قطره قطره از هم می پاشم . سرم ٬ دستهایم ٬ پاهایم ٬ قلبم و اصلن همه ی دنیایم درد می کند . پاییز امسال هم آرام آرام مُرد . اما نمیدانم چرا زمستان به جایش کفن پوشیده است ؟ خودم دارم می بینم . همه ی این چند روز . که همه جا سفید و بی جان شده است . که وقتی آرام آرام توی گوشهای خیالم پچ پچ می کنی دلم می خواهد اعتراف کنم . آنهم با فشار و بزرگ . که اگر آدم بودی بهشتت را گاز نمی زدی . حالا دهانت را بسته نبسته ٬ پینه بسته و حقت است آدم . که وقتی خرمالو را به هوای سیب سرخ حوا می خوری ! بی خیال . نیامدم تا برایت شیطانی کنم . برعکس ٬ این روزها این خود شیطانت هستی که با من شیرینی می کنی و من فکر می کنم که از مریخ آمده ام . فضایی شده ام و به دست قضا روی زمین ِخدا این روزها را داری برایم از عاشقی می گویی اما ٬ نمی دانی که چقدر این روزها کلافه ام . رویاهایم هم حتا با من به زمین نمی آیند و من فقط می فهمم که فضا را نمی فهمم . هوا را نمی فهمم . هیچ طعمی از اینهمه افتضاح را نمی فهمم . و جهنم یعنی همینها . من که فلک نیستم اما دلم میخواهد آنقدر برایم حرف بزنی تا صدایت گوشهایم را کر کند . عاشق هم نیستم . اما عالمی دارم برای خودم . می خواهم دیوانگی را شروع کنم . محض اینکه خیالت زرشک . روزهایم را تقسیم کرده ام به چند قسمت نامساوی از قرارهایم و بعد بی قرار می شوم . فریاد می کشم . جدا از چاووشی . طرحی که از تو دارم " هیچ " شبیه یک پرنده نیست . شکل یک پیراهن است . چهار خانه . سفید و قرمز . مردانه . که می شود صدایت دلم نرگس می شود . تو مست می شوی . و من خمار . حالا دیگر می شود تمام شد . می شود تمام کرد . عشق . دوست داشتن . سرگیجه . محبت . خدا . من گدا هستم . با دستهای کاسه زیر نیم کاسه ی این روزها رابطه دارم . گناه . گناه . گناه . هیچ حسی جز تو ندارم . می بینی ؟ گاهی زندگی خیلی مزخرف تر از اینهایی که بلغور می کنم می شود . آنقدر که خودت هم به آن اعتراف می کنی . دلم درد می کند . نه ٬ این عادت زنانه نیست . درد است که نمیدانم از کجا می پیچد توی دلم . آن وقت همین لعنتی چند روز است که امانم را بریده . و من خیلی پررو هستم که از رو نمی روم . هی دارم این امانم را به لب امان این روزهایم می دهم تا یک جورهایی بی امان بگویم : این اهانت خود ساخته را دوست دارم . اما غمگینم . قضاوت نمی کنم . گریه نمی کنم . گله نمی کنم . کاسه ی داغ تر از آش هم نمی شوم . بد یا بد ترش هم پای همه ی کوزه های من . ولی آن کاسه ای که داده بودی به دستم را خیلی وقت است گذاشته ام زمین . گدا هم اگر باشم باز هم دلم می خواهد همه ی کاسه ها را بگذارم توی کوزه هایت البته اگر بروند ٬ و یک اقیانوس آب هم بریزم رویش . آن وقت تو می توانی این همه خیسی را روی سر من بشکنی و خرده هایش را خوب توی گوشهایت فرو کنی که من دهانم قند است . آبنبات است . شکر است . دیگر به این علفها بزی نمی شوم . باشد ؟ حالا هم خیلی خوابم می آید . مثل خرس خسته ام . راستی ٬ تو که برایم لالایی می خوانی از شبهایی که هنوز به نیمه اش نرسیده خوابت می برد ٬ پس چرا چشمانم را ببندم و این چند وقت را رویا کنم ؟ به انگشتهای دستها و پاهایم یخ بسته ام . این چند وقت را . همه ی حرفهایت را هم . خودم را روی همین یخ سر می دهم . یخ روی یخ بند نمی شود . به سرم که دست می زنم حس میکنم تب دارم . می روم رو به روی آینه . به خودم نگاه می کنم اما گونه های آینه را سرخ و تبدار می بینم . حس شیشه را می فهمم . کمی گرفته و نمناک است . به هوا نگاه می کنم . دلم هوایت را می کند . این زمستان انفرادی خیلی غمناک است . پریروز صبح که برف باریده بود تو به من یک آدم برفی پرت کرده بودی و من تازه فهمیدم چند وقت است که به جای بالش روی شانه های سهراب می خوابم و خواب می بینم که صدای همهمه می آید و من مخاطب تنهای بادهای جهانم . لطف کن بیدارم نکن !