" خیلی خوشمزه بود  "

شام :

بعد از دو هفته غذای مورد علاقه ات را می پزم .

تو :

از سر کار که میرسی خانه خیلی خسته ای . من آگاه از اینکه تو بازرسی ها ی مربوط به قابلمه را انجام دادی با لحن کودکانه ی همیشگی میگویم : " وای وای وای . میدونی چه شد ؟ " تو میگویی :" نه . چی شد ؟ " من دستهایم را از هم باز میکنم و میگویم : " باز هم تنبلی ام شد شام نداریم . حالا چی کار کنیم ؟ تو میگویی : " چهل روزه سیب نخوردم ٬ ای تنبل " من دوباره دستهایم را از هم باز میکنم و میگویم : " حالا چی کار کنیم ؟ مجبوریم گرسنه بخوابیم . "  تو میگویی : یک راز بگویم ؟ میگویم : بگو . میگویی : من وقتی آمدم خانه دیدم تو تنبل بودی برایت شام * ق ر م ه س ب ز ی * پختم . الآن هم تا غذا جا بیفتد یک ذره می خواهم بخوابم . من در حالی که نمیدانم بخندم یا تعجب کنم میگویم : " دستت درد نکنه ٬ من به تو افتخار می کنم ".!

سر میز شام :

نمیدانم که چرا هر وقت قرمه سبزی داریم تو بیشتر یادت می افتد که من خیلی زحمت می کشم . از پله ها که داری می آیی پایین تشکر می کنی و میگویی : " به به ٬ دستت درد نکنه ٬ چقدر خوشمزه ست . " میشینی پشت میز و یک قاشق از غذا می خوری و میگویی : " به به ٬ دستت درد نکنه ٬ خیلی خوشمزه ست . " یک بشقاب از غذا می کشی و سکوت تا بشقاب بعدی . بشقاب اول که تمام میشود ٬ میگویی : " به به ٬ دستت درد نکنه ٬ خیلی خوشمزه بود . " من نگاهت میکنم . بشقاب دوم و باز هم سکوت تا وقتی که غذا خوردنت تمام شود و میگویی : " به به ٬ دستت درد نکنه ٬ خیلی خوشمزه بود . " یک لیوان آب میخوری و میگویی : " الهی شکر ٬ دستت درد نکنه ٬ خیلی خوشمزه بود . " میخواهی بروی بالا . بر میگردی و میگویی : " دستت درد نکنه ٬ خیلی خوشمزه بود . " از پله ها داری می روی بالا و میگویی : " خیلی خوشمزه بود . "

من :

همه ی این مدت ٬ بدون اینکه متوجه شوی غذا خوردنت را تماشا میکردم و انگار باورم شده بود که : " خیلی خوشمزه بود " . به به ٬ دستم درد نکند ٬ عجب سکوتی پختم .

مزه :

" به به ٬ دستت درد نکنه ٬ خیلی خوشمزه بود .! "

با هم می رویم کوچه ی بالا .

می ترسد از آدمهایی که اینروزها انگار به نظرش از جن هم جن تر  شده اند . آدمهایی که دیده نمی شوند اما حرکت می کنند . بهر حال غربت ٬ غربت است و دردش هر جایی که باشد آدم غربتی و ننه من غریبم بازی هایش هم دل میخواهد که رفته بالا خانه اش رهن نشسته . صبح بدترین وقت ِ روز برایش هست . از آن جهت که چشم باز می کند و یک روز لعنتی ِ دیگر را می بیند .  تنبلی اش می گیرد حتی لالایی بخواند از اینکه از همان وقت بیداری باید عذاب ِ بار گناه ِ یک روز دیگر را در شب بخواباند . آرام خوابیدن ٬ آرام تر از خواب بیدار شدن و فراموشی نعمتهای خیلی بزرگی هستند که اینروزها دیگر نصیب هر کسی نمیشود . قربونت میشم من . برات می میرم . وای برات می میرم .  والاه .

چرا باید وحشت کنم ؟

دیروز :

غذا نبود .

امروز :

حوصله نبود .

امشب :

غذا بود . حوصله بود . اما روز نبود .

الآن :

یک لحظه توقف نمی کند . نمی گویم نرو . فردا نیا .

 

اما محال .

شانه :

نمیشود آدمها شانه ی مجازی داشته باشند ؟ نمیشود فکر کنند به اینکه سرشان روی شانه ی یک نفر است و با او درد دل کنند ؟ نمی شود ؟ آرزوی ساده ای است . چقدر دلم میخواهد . چه باید بگویم ؟ چقدر دلم گرفته .  

آبگوشت :

شام آبگوشت داشتیم . کاش میشد همیشه آبگوشت بپزم . " غذای تنبلی ِ من " ٬ قبلن ها بیشتر دوست میداشتمت اما مدت زیادی هست که زیاد علاقه ای به خوردنت ندارم به جز در مواقع گرسنگی ِ بسیار شدید و آنهم ممکن است وقتی باشد که من شدیدا هوس خوردن یک غذای آبکی به دلم بیاید ٬ همراه با سبزی خوردن . امروز هم از همان روزهای آبکی بود .

تو :

امروز رفته بودی ساندویچ بخری که متوجه شدی نمیتوانی از کارت اعتباریت استفاده کنی . می روی بانک ٬ بهت میگویند که موجودیت صفر است و آنجا متوجه می شوی که یک نفر مبلغ زیادی را از حسابت برداشت کرده و چون تو هم زود متوجه ی این جریان شده بودی ٬ پولت را به حسابت بر میگردانند و شماره حساب جدید بهت میدهند و حساب قبلی را مسدود می کنند . این دفعه ی دومی هست که این اتفاق برایت می افتد . " بار الها خرسند شدیم از اینکه امروز این بشر این قدر خوشبخت است که دارد در جهانی زندگی میکند که قرن کنونی اش قرن کامپیوتر است و بزرگترین افتخارش ترقی دزدی ها به نحوه ی آنلاین با استفاده از برنامه های مجهز اینترنتی بسیار پیشرفته می باشد . " و بدینسان برای اولین بار از اینکه سبیل ِ نداشته ات را با fast food چَرب کرده بودی ٬ گوشه ی لبمان را به دندان کشیدیم و جگر به زبان و زبان به جگر گرفته ٬ سکوت اختیار نمودیم .

چِشم :

چشمهایم تازگی ها خیلی حساس شدند . به نور . به خاک . به باد . به اشک . به گرما . به سرما و به خیلی چیزهای دیگر . متعاقب همه ی اینها میشوند : پُ . پُ . پُ . پُُُفک نمکی . کوچولو چند روزی رو موند پیش مادر جونش . موقعه خداحافظی داد به اون مادرجونش : " اینم توشه ی رات . " ( پُ . پُ . پُ . پُُُفک نمکی ) . سرم درد می کند .

به هر حال .

" آی عشق ٬ آی عشق ٬ چهره ی آبی ات پیدا نیست .  من ده سال از عمرم رو عاشق یک نفر بودم . گذشتم از او به خیره سری . گرفته ره مَه ِ دیگری . کنون چه کنم با خطای دلم . " ( جبر جفرافیایی  ) .

دیشب :

 داشتم یک مصاحبه ای از محسن نامجو  میدیدم . نشسته بود کف ِ زمین ِ یک اتاق ِ تقریبا لُخت و زانوهایش را جمع کرده بود توی بغلش و دستهایش را هم حلقه کرده بود دور پاهایش و نگاهش را خیره کرده بود به صندلی خالی ِ رو ب ِ روی چشمهایش و تاری که همان گوشه افتاده بود و پشتش را هم تکیه داده بود به یک عالمه کتاب ِ بدون کتابخانه ی پشت سرش و دلش هم انگار خوش به دود سیگاری که توی دستش بود و می گفت : "  ده سالی که توام با ندانم کاریهایی بود از جانب خودم . آدم نمیدونه یعنی نمیتونه برای کسی توضیح بده که با یاد یه مقوله ی عاشقانه در آدم چی میگذره و چه جوری منجر به بیرون ریختن میشه .  [ ای کاش ، ای کاش ، ای کاش ... داوری ، داوری ، داوری ... در کار، در کار ، در کار ...] . ولی یه حقیقتی هست و اون اینه که آدم دنبال اینه که خودشو خلاص کنه . یه لحظاتی . آرامش با دیازپام 10  . راست می گفت . " آدم نمیدونه . آدم نمیتونه ." تازه آدم ٬ اگر آدم باشد .

امروز :

همه چیز به ما می خنده یَره . همه چیز با ما می گنده یَره . همه چیز با ما می پوسه یَره . همه چی با می سوزه یَره . وقتی نماز به اتمام میرسه حالا نوبت ِ سلام میرسه . وقتی شرافت به انجام می رسه حالا نوبت ِ حمام می رسه . آخ اگه بارون بزنه . وای اگه بارون بزنه . یَره .

امشب :

تو از من پرسیدی : " اگر من همین حالا که تو جوانی بمیرم ٬ تو دوباره ازدواج می کنی ؟ " من بدون هیچ فکر و معطلی جواب دادم : " نه ." تو آرام دست کشیدی روی سرم و موهایم را نوازش کردی و گفتی : " چرا نه ؟ تو جوانی باید زندگی کنی . بدون من ٬ تنهایی می خواهی چه کار کنی ؟ باید بتوانی بدون من هم زندگی کنی . " من گوشه ی لبهایم را وَر چیدم و چشمهایم را برایت کوچولو کردم و با بغض پرسیدم : " اگر من زودتر مردم چه ... تو میتوانی ؟ "

الآن :

دارم میخندم به اینکه بعد از ظهر ٬ پسر کوچولوی یکی از دوستانم در حالیکه من invisible بودم و داشتم با آنها chat میکردم از مادرش می پرسد : " مامان ٬ این دوستت چطوری تو خواب chat می کنه ؟ " اینجوری شدم از بس حالش را بردم : ( خنده ) . وقتی صفای باطن می خندونَتِت .

و همان جا نشستم و یک دل سیر دیدمش ... دیدمش ... دیدم ...

"روزنامه ی فضیلت جوانان امروز را خواندی ؟ "

.

.

خواندن ِ همین message بود که حسابی مرا توی فکر فرو برد . با صدای زنگ موبایلم به خودم آمدم و چون شماره ای که بهم زنگ میخورد را نمیشناختم ٬ خودم را جمع و جور کردم و جواب دادم : بله ؟ یک خانومی با تمسخر گفت : " صفحه ی اول فضیلت جوانان امروز را دیدی ؟ اگر ندیدی برو ببین . " گفتم : شما ؟ به جا نمی آورم . از کجا تماس می گیرید ؟ با همان لحن اما مسخره تر گفت : " برو ببین " گفتم : " خب که چه ؟ الو ؟ شما ؟ الو ؟ الو ؟ چرا حرف نمیزنی ؟ . "برو بابا " این را گفتم و گوشی را قطع کردم . چند ثانیه بعد دوباره زنگ خورد . یک اسم دیگر را دیدم . جواب دادم : الو ؟ گفت : " زیادی دور برداشتی . بد نیست یک ذره حرف گوش کنی ٬ و کاری را که گفتیم بکنی . " بعدش تلفن را قطع کرد . شلوغ بود . انگار چند نفر بودند . سه باره زنگ خورد . عصبانی بودم . گفتم : " مگر آزار دارید ؟ که چه ؟ گفت : " ببین * عوضی * ما که با تو شوخی نداریم . دعا کن بدتر از این نشود و شروع کرد به فحش دادن و من هم کنترلم را از دست داده بودم و فریاد می کشیدم : ک / ثا / فت و موشک در جواب موشک . مکالمات تمام شد بدون اینکه بفهمم اصلن جریان چه بوده ؟ با اطمینان به اینکه مزاحم همیشه هست ٬ از اتاقم رفتم بیرون . خاله ی بزرگم را می دیدم مهربان به من لبخند میزد . رفتم تو اتاق بچه ها . با پسر خاله ی بزرگم مشغول حرف زدن شدیم . پسر خاله آخری هم سر و کله اش پیدا شد . من مشغول نطق بودم که چشمم خورد به روزنامه ی گوشه ی اتاق . روزنامه ی " فضیلت جوانان " . صفحه ی اولش . دهنم باز و نگاهم مات مانده بود .!  پرسیدم : " این  روزنامه ی امروز است " ؟ جواب شنیدم : " آره ." گفتم : اینجا را دیدید ؟ اینکه منم ! صفحه ی اولش یک عکس بزرگ ِ سیاه و سفید . تو بغل یک آدم ترسناک و کریه المنظر . دندانهایش مثل دندانهای اسب آبی بود . دستهایش باز بود و پنج - شش تا عکس من هم کنارش بود . تو بغلش . اینوَرش . آنوَرش . بالای عکس هم درشت تیتر شده بود : " هم آغوشی با بزرگترین خائن جهان در تابستان یک روز برفی " . از تعجب شاخ شده بودم . از ناراحتی هم حرص . بلند فریاد می کشیدم : اینکه فتو شاپ است . قسم میخوردم دسیسه است . آخر چرا ؟ عکسها همش از سرم بود . از صورتم . دو تایش هم از همانها بود که من و تو با هم گرفته بودیم . همانها که تو دستهایت را دور گردنم حلقه کرده بودی . دستهایت تو عکسها معلوم بود . گفتم : ببینید ٬ همش فتو شاپ است ٬ ایناهاش ٬ این هم دستهای رفیق . اما کسی توجهی نداشت . همه گفتند : بی خیال . اما مگر میشد ؟ یکی از دوستهایمان آمد . گفتم اینجا را دیدی ؟ گفت : ول کن بابا . جدی نگیر . پسر خاله بزرگه گفت : من شنیدم که داشتی با تلفن حرف میزدی و دعوا داشتی اما جرات نداشتم بیایم توی اتاقت از بس عصبانی بودی . پسر خاله آخری گفت : آره بابا ٬ این خیلی قاطی است وای به حال روزی که عصبانی بشود . پسر خاله بزرگه دوباره گفت :" آدم جرأت نمیکند برود طرفش . " دیگر چیزی نمیشنیدم . حسابی بهم برخورده بود . داشتم فکر می کردم که کار چه کسی میتواند باشد و چرا اینهمه نامردی ؟ قلبم تو دهنم بود . فکرهای جور وا جور . حسهای بد و بدتر . گریه ام گرفته بود ناجور . مستأصل شده بودم . آنقدددددددر که توان حرف زدن نداشتم . آنقدررررررررر که  از آنهمه بدبختی و بد اقبالی که به سراغم آمده بود ٬ مرگ را بالاترین حس خوشبختی میدیدم . تو هول و وَلای آنهمه پریشانی و تمنای آنهمه بودن و نبودن بودم که صدای باز شدن در اتاق را شنیدم . تو آمده بودی خانه . چشمهایم را از هم باز کردم . " قسم میخورم  دفعه ی اولی بود که وقتی از خواب بیدار میشدم آنهمه خوشحال شده بودم . " ندیدی که خندیدم ؟

من و مامان و خدا .

الآن :

هیهات از درد غریبی . نمیتوانم بخوابم . همش نگرانم . پریشانم . دلم شکسته  . آصف دارد میخواند :" پُرم و چه خالی از تو ، پُر و خالی هر دو هر دو . همه ای بی همه ی تو ، تو عشقت از این همه پُر شد ." من الآن خیلی غمگینم .

" روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم .
باغ همسايه چراغش روشن ،
من چراغم خاموش ." ( سهراب سپهری )

خاله زنگ میزند . پیغام میگذارد :" شنیدم حال مامان خوب نیست . الآن سر کارم . نمیتونم باهاش تماس بگیرم . تو خبری داری از مامان ؟  message منو گرفتی حتمن ِ حتما یه تماسی با من بگیر . خیلی نگرانم . تو نگران نباش . بای . " دل تو دلم نیست . صورتم خیس میشود . به تو زنگ میزنم . صدایم میلرزد . میگویم چه اتفاقی افتاده . تو میگویی : من الآن زنگ میزنم ببینم چه خبر است . داری با من حرف میزنی . من هیچی نمی فهمم . من هیچی نمیشنوم . گوشی را قطع می کنی . نفسم در نمی آید . گوشه ی لبم را گاز میگیرم . منتظر میشوم . تو بهم زنگ میزنی . میگی همه حالشان خوب است . مادر حالش خوب است . خیالم یک ذره راحت میشود . یک خنده ی زورکی از ذوق اینکه خدا را شکر . اما دلم هزار راه میرود . فکرم کار نمی کند . خدایا تو پناه باش . تو اولین فرصتی که پیدا می کنم زنگ می زنم تا حال مادر را بپرسم . می گویی حالت خوب است . من آنقدر گوشه ی لبم را گاز میگیرم تا متوجه ی لرزش صدایم و آن بغض مسخره و همه ی آبی که توی جفت چشمهایم جمع شده نشوی . میدانم اگر ولشان کنم خیلی ناراحت میشوی . مثل همیشه خنده های الکی . این یک کار را خوب بلدم . نقش یک دختر خندان را برایت بازی میکنم . شما میگویی سه روز بیمارستان بودی . من بیشتر میخندم . شما میگویی الآن حالت خیلی خوب است . چیز خاصی نبود . یک ذره خستگی و فشار کار زیاد بوده . من باور می کنم . یعنی میخواهم که باور کنم . میدانم به من دروغ  نمیگویی . میگویم : شکر . یک ذره حرف میزنیم و من با کلی سفارش گوشی را قطع می کنم . دلم میگیرد . مینشینم یواشکی توی دلم زار می زنم : " چقدر درد غریبی سخت است خدا . چقدر دلم میخواهد پیش مادرم باشم . چقدر دلم میشکند . دعا می کنم . دعا می کنم . خودت خوب میدانی که اگر حتی فکر نبودنش هم باشد من تحمل ندارم خدا . حتی فکرش خدا . تحمل نمی کنم خدا . مرا اینطوری امتحان نکن خدا . هیچوقت خدا . من همین طوری هم ردم . طاقت ندارم . هیچ جورش را خدا . التماست میکنم خدا " . خدا نگاهم میکند . یک صدایی بهم میگوید : " خجالت بکش . آدم باش بنده ." خجالت می کشم . سرم را میگیرم پایین . آدم نمی شوم اما . اشک می ریزم و باز هم دعا می کنم . " کم نشه سایه ات از سرم ٬ الهی قربونت برم ٬ الهی قربونت برم . اونی که فدات میشه منم ٬ ای همه ی جان و تنم ٬ مگه ازت دل می کنم مادر ... " مادر می خندد . من هم .

تکراری .

امروز :

 صبح که از خواب بیدار شدم نمیدانم چرا رو دنده ی چپم بودم . هوا هم خیلی گرم و عالی بود . از آن روزهایی که من دوست داشتم اما نمیدانم چرا همش کج خلق و عصبی بودم . با همه چیز و همه کس بد اخلاق بودم . با در  ِ  شیشه ی رب گوجه که باز نمیشد . با کتری آب سرد که جوش نمی آمد تا چای بخورم .  با قاشق / چنگال غذا خوری هم که خودشان را کثیف کرده بودند و من باید می شستمشان ! امروز من نگاه نرگسهای کنار خیابان هم نکردم . با همه ی عشقم به آفتاب و گرما وقتی از خانه می رفتیم بیرون ٬ برای اینکه دل خورشید خانوم را بسوزانم عینک آفتابی ام را بر نداشتم . عوضش چشمهایم حسابی سوختند . من امروز حتی با دوربین عزیزم هم  قهر بودم . با خودم هم . دلم سوخت . روز خوبی بود . من خوب نبودم .

امشب :

امشب هم همانطور بود ٬ مثل همه ی جمعه شبهای دیگر  : " مثل همه ی جمعه شبها وقتی می رسیم خانه من اول زیر قابلمه ی غذا را روشن می کنم . تا گرم شدن غذا زودی می پرم بالا تا یک دوش بگیرم . تو هم طبق معمول همان پایین جلوی تلویزیون می نشینی . شام را که خوردیم تو اگر خسته باشی میروی می خوابی و اگر نه ٬ میروی همان پایین جلوی تلویزیون . برای دفعه ی نمیدانم چندم همان فیلم تکراری ِ همیشگی را میگذاری . فیلم عروسی دختر عمویت . همه دارند میرقصند . مامان . بابا . فامیلهایت . گاهی وقتها من حالم بهم میخورد از بس رقص مردم را باید ببینم . تو اما همیشه دوست داری . همیشه هم یک جوری نگاه می کنی که انگار دفعه ی اولت هست که داری این فیلم را می بینی . تو دلت تنگ می شود . من دلم میگیرد . من میرقصم . تو می خندی . من می خندم . ما میخندیم . فیلم تمام می شود . من دلم میگیرد . تو دلداری ام می دهی . خنده رو لب هر دوتایمان خشک میشود . تو میگویی : بی خیال . من میشوم : بی خیال . از اولْ فیلم را play می کنیم . یک بار دیگر . می بینیم . با هم . حالم بهم نمی خورد . تو خوشحالی . من خوشحالم . ما خوشحالیم ." شب خیلی خوبی بود . من خوب بودم .

الآن :

چشمهایم خیلی خسته اند . یک ذره هم درد می کنند . شاید همه ی کلافگی امروز هم مال همین بود . ستار دارد می خواند : " ای عاشقان ای عاشقان گلایه دارم از جهان . نا مردمی از هر کران آتش به دلها می زند . آتش به دلها میزند . " تو خیلی آرام خوابیدی . من هم خیلی آرامَممممم . من حالممممم خیلی خوب است . هیس ! یواش . بگیر بخواب . بیدار میشود . بیدار نشوی . صبح عوضی بیدار شده بودم . امشب میخواهم درست بخوابم . من خوب شدم . می روم بخوابم . شب بخیر خدا .

ای جان ببخشید .

بعد از ناهار خیلی خسته بودم . سرم هم خیلی خسته بود . حالم در کل کلافه بود . رفتم یک ذره استراحت کنم . تا سرم را گذاشتم رو بالش رفتم تو بغل پادشاه هفتم . یکهو دیدم صدای دیلینگ دیلینگ اس ام اس یعنی همان پیامک ( فارسی را پاس بداریم و شوت کنیم به همدیگر ) می آید . از زور تنبلی و گیر و دار نصف العیش تو بغل پادشاه مذکور دوباره خوابیدم . بعد از چند دقیقه شنیدم که موبایلم زنگ میخورد . نگاه کردم دیدم تویی سامه . پریدم رفتم روی خط . میگویم : جانم ؟ میگویی : " معلومه اصلا که تو ٬ توی کدوم بهشتی * هستی عزیزم ** ؟ من یک ساعته آنلاینم . " میگویم : " من و از خواب بیدار کردی که بگی یک ساعته آنلاینی ؟ " میگویی :" ببخشید ٬ پس برو بخواب ! " آنقدددددددر خنده ام گرفته بود که یادم رفت بهت بگویم : بهشت من یعنی : من و بالش و پتوی گلبافت روی تخت king سایز و بعد هم خواب ابدی تو بغل پادشاه هفتم ٬ البته اگر تو بذاری . خنده .

* بهشت در عبارت فوق به معنای گور هست . مأخذ : فرهنگ لغت سامه .

** عزیزم هم در ریشه به معنای ک ـ ث ـ ا ـ ف ـ ت می باشد . مأخذ : همان فرهنگ لغت مذکور .

اینجا از خودم با همه به خودم .

من هم آدم . مثل همه ی آدمهای دیگر . من هم احتیاج دارم حرف بزنم . مثل همه ی آنهای دیگر . یک جایی . با خودم . با تو . یک جایی که من نخوانم . تو نخوانی . خدا هم نخواند . یک جایی که من نبینم . تو نبینی . خدا هم نبیند . من ٬ تو و همه ی ما اندازه ی هم اشتباهیم . ما اندازه ی چشمهایمان می بینیم . انسان یعنی همین . یعنی دو جفت چشم لوچ . یعنی چپ و راست ٬ سیاه و سفید . یعنی بالا و پایین ٬ دو رنگ . یعنی همیشه بیشتر از دو تا . یعنی همه جا هزار رنگ .  عادت کردیم به اینکه فقط تا نوک بینی ِ مان را ببینیم . بیشتر هم به چشمهامان زحمت بدهیم لوچ تر می شوند . لوچ تر می شویم . من یک انسانم . پس عادت دارم به نالیدن و در برابرش گاهی بی امان خندیدن . مثل بقیه . تازه اگر خیلی آدم باشیم حرف همدیگر را میفهمیم وگرنه ٬ نه .! اینجا یعنی همین جایی که مینویسم جزئی از ذهن من است . هر انسانی یک گوشه ی ذهنش آرام است . تنهاست . خراب است . مال خودش است . فقط خودش . ذهن من هم مال خودم هست . یعنی مال من ِ خراب . و من دلم میخواهد آن خرابه های ذهنم را بریزم دور . درست همین جا . رو به روی چشمهایم ... چه خوب . چه بد . من عاشق ثبت کردنم . من عاشق حرف زدنم . باید با یکی حرف بزنم . باید تا دیر نشده حرف بزنم حتی اگر دیر شده باشد . حتی اگر شده با خودم . من این جا با خدا ٬ به خدا ٬  از تو با تو حرف می زنم . من اینجا از خودم با خودم حرف می زنم . با خودم . برای خودم . به کسی چه ؟ فقط خودم . همین .