یک خط با سهراب و در میان با شما .

یک خط در میان :

این روزهایم را بیشتر از هر کسی با سهراب و شما می گذارنم . یک خط سهراب می خوانم و در میان ِ حرف به حرف ِ کلامش با شما عجیب می شوم . یک خط سهراب به من مهربانی می پاشد و در میان ِ مسیر ٬ شما به من عشق . می دانم اواخر تیر ماه است و می دانم که می دانید قلبم بدجوری دارد تیر می کشد . امروز کمی لوس شده ام ... و آنقدر این " کمی " زیاد است که دلم می خواهد یکی بود یکی نبود ِ خیس ِ هوای ِ دیروز را ٬ سردردهای زشت ِ همه ی این چند روز را ... اینکه گرسنه ٬ دلش کباب ِ دل می خواهد با " جیگر " نطلبیده که مراد است و مرداد ٬ را برایتان قصه کنم ... فقط قصه ! نمی خوانمش چون میدانم با این لالایی ها خوابتان نمی برد و این خودم هستم که آب برده می شوم و " کلاغه "به خانه / لانه اش نرسیده قصه ی خوابم به سر می رسد و گنجشک پر !

فریدون فروغی :

" من نیازم تو رو هر روز دیدنه ..." 

من و تابستان و این جور مواقع .

:

یک هفته است که با سهراب می خوابم . سپهری را می گویم . لالایی هایش را که می خوانم عجیب آرام می شوم ... " خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست . نه ٬ وصل ممکن نیست ٬ همیشه فاصله ای هست ... " سرم درد دارد . در حد هم آغوشی مسالمت آمیز با دیوار . چاووشی گوش می کنم : " تو ناز می کنی / من ناز می کشم / این منطق کیه / انگار پیش تو فرقی نمیکنه / کی عاشق کیه / " ! تمام که می شود نامجو فریاد می کشد : " ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی / وی خاطره ات پونز ٬ نوک تیز ته کفشم / این صندل رسوایی ... این صندل رسوایی ... "... مغزم درد دارد . در حد فاجعه . در حد ناسزا  . در حد بی پدر و مادر ... 

:

 یک نفر دارد توی گلویم می میرد . یک نفر که هوا ندارد . یک نفر که صدا ندارد . یک نفر که من هر چه قدر دهانم را برای رهایی اش نفس می کنم باز هم خفه در من می ماند . عادت نکرده ام به این روزها . روزهایی که خیلی سخت و بی قرار تمام می شوند . می آیند و می روند و من هنوز خورشید را ندیده ٬ شب می شوم . و ستاره ...  ستاره ... آخ ستاره : دلم کمی از خواستنت را می خواهد که / بیا بنشین اینجا ٬ رو به روی من . چشمک نزن . هیچ نگاهم نکن لطفن ! اما من ببینمت . گاهی که قسم می خوری دلم می خواهد خدا باشم . آنقدر که جدی بگیری ام . آن وقت ٬ کمی عاشقی را برایت اجازه می کنم . که دست از سر وجود نجیب ات برداری . وجدانت را می گویم . عریان ترین عضو درونت است و البته مؤمن . لمسش که می کنم هوایم جوش می آید . بعد دلم می خواهد ذره ذره بخارم را بپاشم روی هوایت . بقیه اش را هم بسپارم به دست این جور مواقع ...

:

می بینی ؟ فصل محبوبم تابستان است که باشد . خب به من چه ؟ من غمگینم . به اندازه ی چرایی که چرایی اش را فقط خدا می داند و من فقط غمگینم . به اندازه ی دیشب تا صبح که خواب می دیدم . خوابهای سرگردان و بی طاقت . چقدر این روزها چشمهایم هر از گاهی می بینند و بیشتر اوقات ندید بدید می شوند . دلم می خواهد این روزها را ثبت کنم . روزهای فاجعه ی نه چندان ساده ی دوستت دارم را . روزهایی که به قول سهراب : " نور ٬ آلودگی است . نوسان ٬ آلودگی است . رفتن ٬ آلودگی ." روزهایی که هیچ زیبا نیستم . حالم از عکسهایی که می گیرم ٬ از این لبخندهای مصنوعی که روی لبم سنگینی می کنند ٬ و از فیگورهایی که که حس میکنم " اوه ٬ ماما " چقدر میان این فاصله ها فشن شده ام ! به هم می خورد . احساس یخ بودن دارم . هی آب می شوم و از هم وا می روم . دلم به خدا خوش است و به چند پنجره ... می خواهم همین چند پنجره ی دلخوش زندگی را هم به روی خودم ببندم . دلش را ندارم . چطور اینهمه بلوغ را فراموش کنم حالا که صدایم از همیشه زنانه تر است ؟

شادمهر عقیلی :

" ... چشمهای مهربون تو منو به آتیش می کشه ... نوازش دستهای تو عادت ِ ترکم نمیشه ... "