حرف ها دارم .

برف پائیزی :

با دیدن اولین برف امسال البته از نوع پائیزی اش همه ی شیطنتهای کودکانه ام امانم را بریده ... آنقدر که نفس حتی برای یک لحظه یادگاری گرفتن و خاطره کردن ِ سفیدی امسال هم کم می آورد . این درد لعنتی هم انگار کاری به جز آزار دادن ِ شقیقه هایم ندارد و دستهایی که مدام روی ِ سنگینی ِ گوشهایم غمگین است و تو ... !!! میدانم که میدانی این روزها یک جوری احساس بی حسی  ِ غریبی دارم ... یک حس گم شدگی  ِ تازه ... مثل قائم باشک بازیهای ِ دوران بچگی مان ... یادت هست ؟  تو چشمهایت را می گرفتی تا من خودم را گم کنم ؟ اما نه شکلت به گرگها می ماند و نه رفتارت ... با اینحال من گم می شدم و تو همیشه پیدایم می کردی ... اما نمیدانی وقت گرگ شدن و چشم بستن من که می شد چقدر ازت بدم می آمد ... چون همیشه می باختم ... همیشه !!!

ابی :

وای ی ی ٬ گریه امون هیچ ... خنده امون هیچ ... باخته و برنده امون  هیچ ...

بر سرمای درون .

احمد شاملو :

همه لرزش ِ دست و دل ام از آن بود

که عشق

پناهی گردد ٬

پروازی نه

گریزگاهی گردد .

آی عشق آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست .

و خنکای مرهمی

بر شعله ی زخمی

نه شور  ِ شعله

بر سرمای درون .

آی عشق آی عشق

چهره ی سُرخ ات پیدا نیست .

غبار  ِ تیره ی تسکینی

بر حضور  ِ وَهن

و دنج ِ رهایی

بر گریز  ِ حضور ٬

سیاهی

بر آرامش ِ آبی

و سبزه ی برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ ِ آشنایت

پیدا نیست .

.

.

.

باز .

رفیق :

نمیدانم چه حس عجیبی است که بین من و صدای چاووشی و علاقه و تفاهم تو در این مورد عجیب با من وجود دارد .. تعحب نمیکنم از تو که یواشکی با چاووشی زمزمه میکنی : " کجاست بگو  اون که برات می مُرده کو ... اون که قسم می خورده که دوسِت داره ... اما به جاش با یه قسم هر چی که داشتی برده کو ... تنها شدی ٬ باز تف ِ سر بالا شدی ... تنها شدی ٬ باز تف ِ سر بالا شدی ... باز تف ِ سر بالا شدی ... و من که کمی گریه میکنم و تُف می کنم به گاهی وقتها توی دلم !!!