حرف ها دارم .
برف پائیزی :
با دیدن اولین برف امسال البته از نوع پائیزی اش همه ی شیطنتهای کودکانه ام امانم را بریده ... آنقدر که نفس حتی برای یک لحظه یادگاری گرفتن و خاطره کردن ِ سفیدی امسال هم کم می آورد . این درد لعنتی هم انگار کاری به جز آزار دادن ِ شقیقه هایم ندارد و دستهایی که مدام روی ِ سنگینی ِ گوشهایم غمگین است و تو ... !!! میدانم که میدانی این روزها یک جوری احساس بی حسی ِ غریبی دارم ... یک حس گم شدگی ِ تازه ... مثل قائم باشک بازیهای ِ دوران بچگی مان ... یادت هست ؟ تو چشمهایت را می گرفتی تا من خودم را گم کنم ؟ اما نه شکلت به گرگها می ماند و نه رفتارت ... با اینحال من گم می شدم و تو همیشه پیدایم می کردی ... اما نمیدانی وقت گرگ شدن و چشم بستن من که می شد چقدر ازت بدم می آمد ... چون همیشه می باختم ... همیشه !!!
ابی :
وای ی ی ٬ گریه امون هیچ ... خنده امون هیچ ... باخته و برنده امون هیچ ...