... !!! ...

میدانی ؟ بار  ِ حرف ِ زور زیاد است .

شبانه .

نمیدانم ایراد از دست ِ من است که نمک ندارد یا شخصیت ِ من که سزا ندارد ؟ گاهی وقتها حتی من هم که باشم نمیتوانم خودم را به کوری و کری بزنم . ! حتی من ! میگویم هی از شَست ِ پا تا فرق ِ سر مرا قحبه ای بگیر . مادرش را از کجا بیاورم حالا ؟ صلوات بفرستم به پدر ؟ ببین ! چشمهایم را خیلی وقت است که بستم . سرم را میزنم به دیوار و می گذارمش روی  همین میز تا ... چند بشمارم خوب است ؟ من گرگ باشم . ده . بیست . سی . تا ... چشمهایم را باز کنم گم باش !

نمیدانی که .

سامه :

نمیدانی که چقدر دلم پر است از حرفهای نگفته و سخت ٬ نگران  ِ حرفهای گفته ی تو که تو این چند روز همش درگیرش بودم که بهتر شدی یا نه ؟ نمیدانی چقدر دلم گرفت از اینکه تو برای اولین بار به من حسودی ات شد .! نمیدانی چقدر غصه خوردم از اینکه آنهمه وقت منتظر من بودی تا بیایم و بگویی که : " قدر زندگی ات و رفیق ِ زندگی ات را بدان . " نمیدانی که چقدر می ترسم از فاصله ای که همیشه میان پنجره و دیدن هست . نمیدانی که ...

رفیق :

نمیدانم . شاید نگران نفس کشیدنت باشم که شبها بیدار می مانم . که شبها اگر از خواب بیدار شوم اول از همه سرم را میگذارم رو سینه هایت و باید مطمئن شوم که هستی و من هم چشمهایم را ببندم و همانجا کنارت باشم . این روزها بدجوری می ترسم رفیق . انگار هر روز که با تو میگذرد من بیشتر باور می کنم که بی تو فلجم . فلج . این روزها بیشتر ازهمیشه داری زحمت می کشی و این بغض و اشک های لعنتی ِ من که حالا هم دارند خفه ام می کنند درک ِ صداقتی است که تو با من و عشقت به من و زندگیمان داری . اما رفیق ...

پریزاد :

 دلش عجیب تیر می کِشد . نفرین می کند دلش را . تیر را . عجیب را . می کِشد دلش را . گیج می زند . گیج نمی شوی . تُف می کند . تُف میشوی . می ریزی . درست همین زیر . سُر می خورم . سُر می خوری  . سُر می خورد . مرا نترسان . طلوع کن . طلوع ...