ذهن باد .

سلام ستاره :

یک ساعت و شش دقیقه گذشته از بامداد پنج شنبه ٬ ۱۸ فوریه ی ٢٠۱۰ . امروز هم برفی بود . و من روزهای برفی سفید می شوم . احساس می کنم سر تا پا پر از نجابت می شوم و دلم خنک می شود . یک جورهایی نفسم راحت میشود از هوا که هی شادی می ریزد روی سرم و من هم عروس خیالات تازه ام میشوم که نشانی هم هیچ از دل تاریکش ندارد . کسی نیست ستاره . و من هم اصلن نه دلم می خواهد زندگی را بدزدم ٬ نه میان هیچ دیداری خودم را تقسیم کنم ٬ و نه با شما از حالت سنگ چیزی بفهمم . شما حتا اگر هم نیایید باز هم خیلی چیز ها را می شود دید . نه ستاره ؟ کسی نیست . حتا سهراب . خودمانیم . فقط خودمان . من ٬ شما ٬ خدا ٬ و یک شب منجمد برفی . اینهمه و آن وقت من چرا دارم از هیچ حرف می زنم ؟ سکوتتان اصلن موجه نیست ٬ اما با ثبات غریبی همه ی درکم را به کار گرفتم تا تحملش کنم . گاهی می شود . گاهی نمی شود . می دانید ستاره ؟ مدتها مچاله شدن در سکوت و حال یک بغض بدحال را تازه کردن ٬ آدم را چروکیده و کریه می کند . از دیروز صبح که با داغی و بخار گناهی که تضمین ندارد همه ی تیره گی هایم را پر معنا و عمیق و صاف اطو کشیدید ٬ دارم فکر می کنم که چطور یک تماشای مومن از احساسی که دارد هوا می خورد می تواند اینهمه ننگین باشد و فغان شود از حنجره ی لرزان هوی ؟ اینطوری می ترسم . مدام فکر میکنم که حتمن یک جای قسم راستم به هرز رفته که اینطوری دارید هدایتم می کنید به سمت جایی که نباشم  ... آره ستاره ؟  

نگاه می کردی :

میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود . ( سهراب سپهری )

سهراب سپهری .

غمی غمناک :


شب سردی است , و من افسرده .
راه دوری است , و پایی خسته .
تیرگی هست و چراغی مرده .

می کنم , تنها , از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدم ها .
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها .

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی .

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر , سحر نزدیک است .
هر دم این بانگ بر آرم از دل :
وای , این شب چقدر تاریک است !

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است .
دیگران را هم غم هست به دل
غم من , لیک , غمی غمناک است .

بیژن مرتضوی :

گرچه جدا از تو ولی همیشه با تو زیستم ...

خدا .

 ...

اینجا جهنم ات است خدا

پس چرا من سردم است ؟