و البته :

چقدر جالب . انگار طپش شده ام  . آخر اینروزها همه خواب مرا می بینند . از مادر گرفته تا روح خدا بیامرز مادر جد و خداوند رحمت کند رفتگان همه را و باقی هم بقای حبس ابد بازماندگان . نمیدانم چه اصرار غم انگیزی است که همه می خواهند من مراقب خودم باشم . و مدام هم سفارش می کنند که هوا سرد است خودت را خوب بپوشان تا سرما نخوری . مادرم می گوید مراقب رفیق باش . شما به جز هم کسی را ندارید . خواهرم خواب می بیند که برادرم از من دلگیر است و خب به من چه ؟ مادر رفیق هی سفارش می کند مراقب تغذیه و سلامتتان باشید . پدرم نگران اوضاع مالی مان و پدر رفیق هم تشویش زندگی مان را دارد . همه ی اینها را تعبیر به خوابهای پریشانی که می بینند عنوان می کنند . و پشت سر هم تماس می گیرند و یک خواب دیگر تعریف می کنند و من هم هی خنده می پاشم به صورت دلنگرانی هایشان . هر دفعه به مادرم می گویم : مدتهاست که خودم را خوب پوشانده ام و آنقدر لا به لایم داغ است که هیچ سرمایی را نمی خورم . مراقب رفیق هم هستم و خوب می دانم که به جز او هیچ کسی را ندارم ... حتا خودم را . به خواهرم می گویم : دو حالت بیشتر ندارد . اول اینکه یا با دل خالی خوابیدی و دوم : یا با دل پُر . گزینه ی هیچکدام هم قبول نمی باشد ٬ مگر حالت سوم که یا با دل ِ تَنگ ! به مادر رفیق هم می گویم : مادر جان . من همیشه با روغن گیاهی غذا می پزم ٬ و یا روغن زیتون . و تا جایی که بتوانم سبزیجات را خوب که شستم شریک جرم وعده های غذایی مان می کنم . به پدرها هم میگویم : نمی شود که فقط نگران باشید . باید یک کاری کنید تا دیر نشده . مثلن می توانم برای رفع نگرانی هایتان شماره ی حساب بانکی مان را به شما بدهم ٬ محض امانت . بالاخره آدم باید مالیات خوابهای آویزانی را که می بیند بپردازد . غیر از این است ؟ جواب می آید که این دیگر مالیات نیست . کفّاره ی هزار گناه نکرده است . خنده ام می گیرد . و فکر می کنم دلم زمین می خواهد و یک عالمه چمن . و یک نفر که سبز سبز برایم لالایی بخواند و قرمز باشم که رویش بخوابم و البته ندانم که چه خوابهای پریشانی قرار است برای من ببیند !