مست .

 تمام شب :

تو برایم قهوه می ریزی و من تلخ نگاهت می کنم . تو برایم حرف می زنی و من چه کار به کار قصه ای که داری برایم می بافی دارم ؟ آخرش خوب یا بد ٬ به هر حال خوابم نمی برد . ساعت از چهار صبح هم گذشته اما من از داوود آزاد  و تو نمی گذرم . و یک عالمه دیوانگی که برایم ستاره شده ای و چشمک می زنی به شب تارم . میدانی ؟ من مدتهاست که دیگر به آسمان نگاه نمی کنم حتا اگر رنگش آبی  ِ منفورم نباشد و حتا اگر دخیل بسته باشی به حسی شبیه من در تاریکی .

سرگردان .

خیال یعنی :

امشب آواره ترین تصمیم دنیا را گرفتم . جدایی . اینجا غربتت است خدا و من غریبت . بانگ هیچ بانگی در نمی آید . خیانت را تجربه می کنم . در امانت نمی مانم . قیامتی شده ام برای خودم . من بهشت می خواستم اما ٬ جهنمی ساخته ای برای من . آتش می زنی دلم را . خیلی سرد . و این می شود همان منی که من از آن می میرم ٬ آرام و بی درد .

داریوش :

از عذاب جاده خسته / نرسیده و رسیده / آهی از سر رسیدن / نکشیده و کشیده / ...