مست .
تمام شب :
تو برایم قهوه می ریزی و من تلخ نگاهت می کنم . تو برایم حرف می زنی و من چه کار به کار قصه ای که داری برایم می بافی دارم ؟ آخرش خوب یا بد ٬ به هر حال خوابم نمی برد . ساعت از چهار صبح هم گذشته اما من از داوود آزاد و تو نمی گذرم . و یک عالمه دیوانگی که برایم ستاره شده ای و چشمک می زنی به شب تارم . میدانی ؟ من مدتهاست که دیگر به آسمان نگاه نمی کنم حتا اگر رنگش آبی ِ منفورم نباشد و حتا اگر دخیل بسته باشی به حسی شبیه من در تاریکی .