شاید هم خلق را جای خر خانوم .
خانوم :
انگار از زیر پوست ِ پایین چشمهایش رگهای کبودش پیداست ... وَرم زیر و روی ِ چشم و پلکهایش که نمیداند از چه است ؟ دستهای بی حسی که دیشب چند بار از کشیده شدن و درد شدیدشان از خواب بیدارش کرده بود . کمر درد مسخره و سردردهای کلافه کننده و تحمل ِ غیر قابل تحمل ِ خانوم ... و خانوم که همیشه فکر میکرد آقا میتواند پناه ِ سر ِ خستگیهایش باشد . به همین خاطر هم خانوم همیشه لی لی به لا لای آقا می گذاشت و الآن مدتهاست که آقا از آقایی اش چشم ِ پنهان ِ دل ِ خانوم را کور کرده و ...
آقا :
مردی با قدی مناسب و اندامی درشت . موهای مشکی نسبتا صاف که حالا چند تار سفید هم بهش اضافه شده و چشمهای معمولی عجیبش که خانوم عاشق سکوت ِ خمارش است و ابروهای پهن و در هم و بر هم ِ خشنی که اصلا هیچ توازنی با این چهره ندارد و در نهایت ٬ پوست تیره و نگاه ِ روشنی که با همه ی سادگی اش خانوم را سخت به فکر فرو می برد . آنقدر که خانوم نمیداند که خدا خر را جای خانوم خلق کرد ؟ یا خانوم را جای خر ؟