شاید هم خلق را جای خر خانوم .

خانوم :

انگار از زیر پوست ِ پایین چشمهایش رگهای کبودش پیداست ... وَرم زیر و روی ِ چشم و پلکهایش که نمیداند از چه است ؟ دستهای بی حسی که دیشب چند بار از کشیده شدن و درد شدیدشان از خواب بیدارش کرده بود . کمر درد مسخره و سردردهای کلافه کننده و تحمل ِ غیر قابل تحمل  ِ خانوم ... و خانوم که همیشه فکر میکرد آقا میتواند پناه ِ سر  ِ خستگیهایش باشد . به همین خاطر هم خانوم همیشه لی لی به لا لای آقا می گذاشت و الآن مدتهاست که آقا از آقایی اش چشم  ِ پنهان ِ دل ِ خانوم را کور کرده و ...

آقا :

مردی با قدی مناسب و اندامی درشت . موهای مشکی نسبتا صاف که حالا چند تار سفید هم بهش اضافه شده و چشمهای معمولی عجیبش که خانوم عاشق سکوت ِ خمارش است و ابروهای پهن و در هم و بر هم  ِ خشنی  که اصلا هیچ توازنی با این چهره ندارد و در نهایت ٬ پوست تیره و نگاه ِ روشنی که با همه ی سادگی اش خانوم را سخت به فکر فرو می برد . آنقدر که خانوم نمیداند که خدا خر را جای خانوم خلق کرد ؟ یا خانوم را جای خر ؟

آفتابت کجاست ؟.

 باران :

به همان میزان رنگ آبی ٬ باران هم به من حس بدی میدهد . یادم می آید از بچگی هر وقت باران می آمد دوست می داشتم بخوابم . از بوی نم باران و  صدای شُر شُر آب و حس خیس زمین ٬ همیشه و همیشه متنفر بودم . هنوز هم همان حس را دارم . وقتی باران می بارد دو تا انگشتهای اشاره ام را محکم فرو میکنم توی گوشهایم و چشمهایم را محکم تر می بندم و می خزم زیر پتوی مشکی گلبافتم ٬ و سعی میکنم به زور هم که شده بخوابم . هنوز هم روزهای بارانی سر درد میشوم . هنوز هم از شنیدن صدای چیک چیک ِ ناودان عصبی میشوم . هنوز هم فکر میکنم آسمان ِ خدا که ببارد یعنی اینهمه آدم روی زمین مُردند و خدا دارد غسلشان میدهد . و این درست مثل آب پاکی رو ی دست کسی ریختن هست . و من دقیقن همان حسی را دارم که خدا دارد از آن بالا آب پاکی اش را روی همه ی وجودم میریزد و این به کلی نا امیدم میکند . من هنوز هم چه با چتر و چه بی چتر از اینکه مثل احمقها زیر باران راه بروم و حس کنم بوی زندگی دارد می پیچد توی دماغم بدم می آید . از اینکه حس کنم لباسم مثل یک پیچک بپیچد دور تنم حوصله ام سَر میرود ٬ خسته میشوم . از اینکه مثل یک حسرت ٬ خیس به تنم بمانم و بوی گند هوا بگیرم بیزارم . من هنوز هم از صدای باران تهوع میگیرم ... مثل هق هق پر از وحشت کودک بعد از بیدارشدن ...! آسمان ٬ هنوز هم مثل همیشه تا می باری ٬ بدون هیچ تغییری در کلمات تکرار می کنم :" اَه باران ... ازت بدم می آید ." چه با سقف ٬ چه بی سقف .

من :

 چقدر دلم این روزها صاف است مثل شوق انتظار و حسرت دیدن تمام دنیا مادر ... یعنی بچگی و عشق من  ! مثل حس یک پرنده که همه عشقش به پروازه .  

حضور حادثه .

گاهی وقتها یک لقمه را تنها می شود قورت داد و مزه نکرد ... گاهی وقتها یک لحظه را فقط می شود نگاه کرد و لب نزد ... یاد ِ همیشه ی ِ روزهای ِ خاطره را میشود از رو از بَر شد و می شود به حرمت ِ نگاه ِ یک جفت چشم ِ سیاه به یک پنجره ی ِ باز  ِ رو به ابتذال ٬ دست نزد ... می شود به اولین لحظه ی هر دیدار پشت کرد ... می شود نوشتنی ها را نوشت و خواندنی ها را واسطه ی تلخ کرد ... می شود یواشکی خندید و از سر شوق دروغ گفت ... می شود بلند بلند فکر کرد و بی صدا مُرد ... می شود لُخت ِ لُختْ گریه کرد و بَس نکرد ... می شود چه راحت قبای ژنده شد و خود را هَنگ ِ خنده های ِ هزار سوال ِ بی جواب کرد ...  می شود  لج کرد و  کورکورانه نشست و یک دل سیر  حضور حادثه  را تا همیشه نگاه کرد و دَم نزد .!

فضا .

رفیق :

باورت نمی شود که چقدر دارم کیف می کنم از اینکه این قدر خوشحالی .؟ از اینکه داری لذت اینهمه تحملی که کردی را می بری ؟ لذت همه ی روزهای سختی که گذراندی و حالا که می بینم چقدر راحت و سبک می خندی ٬ دلم می خواهد دو تا بال در بیاورم و بشوم پروانه و بالای سر شادیهایت پَر پَر بزنم .  شادی ِ تو مزه ی بادبادک هوا کردنهای زمان کودکی را میدهد . بالا و پایین پریدنها ٬ دلخوشی ۳ ماه تعطیلی  ِ دوره ی مدرسه و نخوابیدن ِ بعد از ظهرهای کودکی و شیطنتهای یواشکی اش آن هم درست وقتی که همه خواب هستند اما تو میخواهی سکوت ِ صدا باشی و دقیقا لذت ِ خشم پدر و مادر که داد میزنند : بچه ها ساکت ! و تو که داری یواشکی میخندی اما هیچ وقت نمیخوابی  ... اصلا دروغ چرا ؟ طعم  ِ خیال ِ شبهای ِ عاشقی و هُری خالی شدن ِ ته ِ دل ِ یک عاشق . و من اینروزها چه خالی رو به تمام دنیا ایستادم و بدجوری دارم  لذت رسیدن به شوق و ذوق های باور نکردنی ات را می نوشم . چقدر شبیه چشمک شده ام آن هم از نوع عاشقانه و معنی دارش .!  

جهان :

بی تو ترانه  پُر  ِ گریه ست . خیلی سخته از تو خوندن . بی تو درمونده و خسته . زخمی از تاب و تب ِ موندن و رفتن . ای غم دنیا مث ِ رویا . توی چشمای  ِ تو پنهون . بی تو نفس پیله ی زندون . نذر تو عاشقی این دل داغون ...   

تو آسمان مهتابی بود .

تولد :

هفته ی دیگر تولد دعوتیم . تولد کسی که من و تو " عمو " صدایش می کنیم . از یک طرف وقتی خبر تولد را شنیدم ٬ من بودم و غصه های من که چه جوری میشود نرفت ؟ اینکه اصلا دوست ندارم توی جمع و مخصوصا بین آنهمه آدم  ِ از نظر من غریب ٬ ساعتها بخورم و برقصم و حرف بزنم و بخندم ٬ برایم عجیب نیست . فقط غیر قابل تحمل هست و من که اصلا شخصیت ِ آرام و منزوی در برابر جمع ندارم ... و تو که همیشه تعجب می کنی .! از طرف ِ دیگر ٬ سختم می شود که همیشه خیلی جاها را نمی روی چون من نمی آیم . و تو که خبر دادی : " زنگ زدم به صاحب جشن و گفتم نمی رویم تولد . " و باز هم من هستم و غصه های زیاد تر ِ من که چه طوری می شود بعد از اینهمه سال من دست از این عادت خودخواهانه ام بر نداشتم و تو که هنوز هم با گذشت اینهمه مدت واقعا برایت سوال ِ خیلی بزرگی است که چرا ؟ درد ِ غیر قابل تحملی است ٬ عادت نکردن به عادتهای من . و کرامت ِ خیلی عجیبی است ندیدن ِ دوست داشتنی هایت و گذشتن از همه چیز بخاطر احساسات ِ من . و قلمبه ی همیشگی ِ اینجای گلویم که بد گیر کرده تا بگوید :  من بی مَرام نیستم ... تو خیلی مَردی رفیق !

دل ِ تنگ :

هر چه هستی ٬ هر جا هستی ٬ خوش باش . به شوری ٬ به تلخی و به هر چه دلت را تَنگ نبستی ٬ خوش باش . به اینکه حتی یک لحظه ات را به خیال ِ یک لبخندْ ٬ شیرین نبستی ٬ خوش باش . تیشه را بر دار بزن به ریشه ی کودکی ام . بر خلاف آنچه اصرار کرده ام ٬ برو خوش باش . کجا می شود حافظه ی کودکی را دفن کرد ؟ و این درست در حالی است که تو هنوز نرفته ای و من سخت دلتنگ میشوم .! به شب . به روز . به همه ی رنگها که زیر باران آبرنگ میشوند . بخند و خوش باش و مَست بپاش به آسمان دلم با آبپاش و ... بالاخره دنیای من هم خدایی دارد حتا اگر خیلی بزرگ نباشد ...  بر خلاف آنچه تصور می کردم همیشه هم چاهها از چاله ها بزرگتر و عمیق تر نیستند ... !