کمی سهراب می خوانم و بعد می خوابم . کمی می خوابم و بعد خواب تنهایی ماه را می بینم . بیدار که می شوم خیالاتی می شوم . از نیمه شب هم گذشته است . خوابم نمی برد . نشسته ام رو به روی ستاره . او آرام آرام حرف می زند و من کمی نا آرام و مثل همیشه بریده بریده می شنوم . احساساتم بستگی به حال و هوای او دارد . گاهی پر از بغض و درد . گاهی پر از آب که توی چشمهایم جمع می شوند . گاهی پر از حسرت و البته مثل همیشه پر از سکوت ... خیلی کلافه ام ٬ خیلی . او از همچنان می گوید و من همچنان به سَر ِ شب فکر می کنم ... آنقدر بی هوا از حنجره ام جیغ گذرانده ام که خودم خراش برداشته ام و مهم صدایی نیست که دیگر به سختی از من در می آید . مهم ساندویچ مخصوصی است که بغضش دارد مرا می خورد . دردش را دیگر نمی فهمم ... نصفش را گذاشته ام توی یخچال ... شاید سردش فردا دیگر به نظرم شور نباشد ... بغضم را می گویم .
ساندویچ بغض مخصوص
ترشحات مغزی
ای داد
اصلن من ٬ خیلی عوضی
گاز می زنم بزاقهایم را
هر چند قرارمان این نبود
اما سفارش و حسابش با خودت
پنیر نمی خواهم
اینهمه چشمهایت را روی زهرماری که برایم خریده ای کش نده
این لقمه های نگاهت
تا قیامت
ای بیداد