:
سبکترين قدم در خاکستر وجودم
حسرت داشتن آن شاخه گل
حسرت داشتن آن نقش
پرنده مهاجر به آتش کشيد
خيالم ، وجودم
ميکشد خنجره آه
در خيال ، در خاکستر
حسادت به نفس ، نگاه
به لمس به ...
به سياهی ميکشد روحم را
من خاموش در جاده بينهايت
خيره به برخورد دو خط
به سراب
ميکشم به دوش کوله اي از زخم
زخم بی مرهم در روح خاکستری
گرم ميماند ، آرام ميماند
رقم زد سرنوشت
تهی ترين بودن را در وجودم !
:
پيچک مرگ ميکشد بالا
با سرعتی بی باور
به اوجی مجهول
شهوتش مرگ ، حسرتش نا ممکن
بالا ... بالاتر
قدمی اشتباه
خيانتی نکرده
عشقی نبوده
قربانيش مرده
کشيدش به خود
پيچک
آرام ...
زيباتر از هميشه
باز ميشود گل پيچک
آرام
چند قدم دورتر
نزديک ميشود دخترکی
پيچک ....
:
مرد ميخواهد
راهه خاکی ، گذر
تکيه بر بن بست
دراز ميکشم
خيره به ستاره اي که نبود
من شمال خواستم و اينجا !
بهتر ... شايد
ديوار بلند و من خسته تر از بودن
غلت ميزنم در رويا
بالا خواهم رفت ... ديوار !
صبح شد
فرصتی نيست بيشتر ...
کلاغ ناليد
دلم گرفت !
:
روز های به هم تنيده
نگاه های پی در پی
خواستن های مکرر
بی نتيجه ، در انتظار
خانه های سياه و سفيد
بی درميان ، بی مرز
عطش بازی
عطش رقص در منها
لمس دست نامحرم
در منها ، بی مثبت
اين افکار درهم
بی معنا ، بی خانه
ميخواند به جلو
ميکشد
بی وقفه ، بی مانع
در من ، با من
در انتظار
بی نتيجه ...
/ He3am /