چند خط سکوت .

پاشیده می شوم به همین چند کلمه :

من . خدا . همه ی این روزها . همه ی بهانه های دردناک با هم . روی سر من . تحمل آوار . در خود می ریزم . نگاه نمی کنم به دیوار . فوت موقت . مادر . خواهر . این سفر بیمار . طعم  ِ مزه مزه کردن زهر مار . هیچ احساسی ندارم . سرم درد ندارد . شمال انار ندارد . اما از شانس من آن مرد داس با لبه های تیزناک دارد . من حالم خیلی خوب است . می دانم  این خوبی اعتبار ندارد . چند خط سکوت می کنم . سکوتی که هیچ تاب و قرار ندارد ...

از حسام .

:

سبکترين قدم در خاکستر وجودم
حسرت داشتن آن شاخه گل
حسرت داشتن آن نقش

پرنده مهاجر به آتش کشيد
خيالم ، وجودم
ميکشد خنجره آه
در خيال ، در خاکستر
حسادت به نفس ، نگاه
به لمس به ...
به سياهی ميکشد روحم را

من خاموش در جاده بينهايت
خيره به برخورد دو خط
به سراب
ميکشم به دوش کوله اي از زخم
زخم بی مرهم در روح خاکستری
گرم ميماند ، آرام ميماند

رقم زد سرنوشت
تهی ترين بودن را در وجودم !

:

پيچک مرگ ميکشد بالا
با سرعتی بی باور
به اوجی مجهول
شهوتش مرگ ، حسرتش نا ممکن
بالا ... بالاتر

قدمی اشتباه
خيانتی نکرده
عشقی نبوده
قربانيش مرده
کشيدش به خود
پيچک

آرام ...

زيباتر از هميشه
باز ميشود گل پيچک
آرام
چند قدم دورتر
نزديک ميشود دخترکی
پيچک ....

:

مرد ميخواهد
راهه خاکی ، گذر
تکيه بر بن بست

دراز ميکشم
خيره به ستاره اي که نبود
من شمال خواستم و اينجا !
بهتر ... شايد
ديوار بلند و من خسته تر از بودن

غلت ميزنم در رويا
بالا خواهم رفت ... ديوار !

صبح شد
فرصتی نيست بيشتر ...
کلاغ ناليد
دلم گرفت !

:

روز های به هم تنيده
نگاه های پی در پی
خواستن های مکرر
بی نتيجه ، در انتظار
خانه های سياه و سفيد
بی درميان ، بی مرز
عطش بازی
عطش رقص در منها
لمس دست نامحرم
در منها
، بی مثبت
اين افکار درهم
بی معنا ، بی خانه
ميخواند به جلو
ميکشد
بی وقفه ، بی مانع
در من ، با من
در انتظار
بی نتيجه ...

 / He3am /

.

بد رنگ ٬ بی رنگ ٬ مرگ رنگ :

به بهانه های ساده ی بدبختی می نگرم / چشمانم را که می بندم ٬ نمی بینم / ستاره جان ٬ چشمکت را برایم نمیران / آسمان عشق این روزها مرگ رنگ است / ...

سردم است .

احمقانه :  

این آدمها ٬ کمترشان آدم نیستند . اما تعداد کمشان بیشتر دیده می شوند . من چقدر عاشقانه احمق می شوم . چقدر احمقانه عاشق می شوم . چقدر احمقانه احمق می شوم . برایم سر مشق بگیر . هر چند خط که دوست داری . بی غلط می نویسم . از روی هر غلطم . هزار و یک بار هم رویش لول می شوم . آن وقت همین آدمها ٬ احمقانه / عاشقانه تر گول می مالند به سر حماقتهای من . عمودی نه ٬ افقی می شوم . آنهم با کفش و تو  دوزک من ٬ می دانی ؟ امروز پنج شنبه ست . بیست و سوم جولای . اول مرداد . هوا را نمیدانم . من اما سردم است . و خیلی نرم عمیق شده ام در این میان . موج تقدبر در میانه ی این سکوت . و خون دلم بر روی خیره گی هایم لخته می شود .

حسین پناهی :

" سردمه ... مثل یک بابونه که تو گوش ِ تردش باد هی می خونه خوشگله ٬ سرنوشتت اینه  "...