من از آن روز که در بند توام آزادم .
...
اعتراف می کنم ٬ اعترافات زنانه ی بیمار :
لیوانم را می گیرم زیر دلش . او می چکد . قطره . قطره . من و لیوانم پر می شویم از او . سر می کشم . مست می شوم . خنک می شوم . آرام می شوم . لبریز می شوم از خون . از رنگ لیوان . از حس مرده ی مقتول . از اینکه من مرتکب قتل شده ام . از اینکه خون دل یک نفر را ریخته ام . از اینکه جفتمان داریم لبخند می زنیم . او به خدا و من به این بدبختی عاشقانه ٬ به خون ٬ به این بیماری مرد آزار ٬ و به این زنانگی ...
...
به هر حال :
درست وقتی که می خواست خودش را گور و گورش را گم کند . درست وقت یک سکوت عمیق . درست وقت یک استرس ٬ یک فاصله ٬ یک وقت دلتنگ و آشفته ی همین چند شب قبل . درست همان موقع یک خواب عاشقانه دید . شبی که چشم به ماه خوابید . ماه بالای سر پنجره ی اتاق خوابش بود . کسی چه می داند ؟ شاید با سهراب آمده بودند بالای سر تنهایی اش . هر چه بود . نیمه اش پنهان بود و نیمه ی دیگرش روشن . برقش پر از خیالهای وارونه ی سیار . یک خواب آسمانی و آرام . لمس ِ تن ِ مهربانترین ستاره ی دنیا . نجیب و عجیب و باور نکردنی ...
...
پریزاد :
کمی مرض دارد گاهی . درد دارد اما بالاخره خوب می شود . دلش که کج می شود هی گیر می دهد به خودش . و پناه می برد به سهراب ٬ یک سجاده ی خیس و خدایی که در این نزدیکی است ...
...
محسن نامجو :
من از آن روز که در بند توام آزادم ...
...