حسرت پرواز .
تو دلت پرواز می خواهد و من دلم فقط کمی از بال و پرت ...
ابی :
صدام کردی که رو خاموشی ِ من یه دامن یاس نورانی بپاشی ...
تو دلت پرواز می خواهد و من دلم فقط کمی از بال و پرت ...
ابی :
صدام کردی که رو خاموشی ِ من یه دامن یاس نورانی بپاشی ...
عاقبت عشق :
نتیجه ی پرت کردن مرغ در روغن داغ همین می شود که دست راست نازنینت بسوزد و خب گاهی وقتها حواست در پی آرزوهای شیرین تر از جانت بی حواس می شود و اصلن هم بی احتیاطی نبود . کاملن تصادفی بود . نتیجه ی اخلاقی اینکه به من نیامده آهنگ ِ شاد گوش کنم . داشتم عاشقانه همخوانی میکردم که : " شیطون شدی بی من میری تجریش ؟ بی من میری تجریش ؟ هر لحظه علاقه م به تو بیشتر میشه از پیش ... " که شدم پیش پیش . این هم از عاقبت عشق که " ایول " دارد و البته کمی هم اخطار و درد ِ سوزناک .
خالی :
گوشهایم زنگ می خورند . صدای گرم و ساده ی ِ دلخوشی ام با کمی معطلی بی معطلی می پَرد توی گوشهایم و می نشیند روی تمام بهانه های قلبم . چشمهایم گیج و منگ باز می شوند ! می خندم و کمی هوس توی سرم بخار می شود . دستهایم از دستهای زندگی آنقدر دورند که زندگی دارد دوباره عاشقم می شود و دل من هم خیلی سرد و بازیگوش ! سرم خوب نیست . اینجور مواقع چای دم می کنم . حوله ام را بر می دارم و می روم زیر دوشی که تنها آرامگاه ِ آشفتگی هایم است . می نشینم بین دو تا دستهایم و خیره می شوم به نوک پاهایم آنقدر که گاهی خوابم می برد ! حرف می زنم با تنهایی هایم . شُر و شُر می ریزند روی سرم . بین خودم هم نمی ماند این حس داغ و تیزی که از هم ـ آغوشی ِ هر روزه و یا یکی دو روز در میانم با قطره های پناه دهنده ی این لحظه هایم دارم . عادت کرده ام به این خودم را خم کردنهای ِ ملموس . زیر آغوشی که همیشه داغ و سوزان و بی تاب است . میدانی ؟ اینجوری که خودم را بغل می کنم . اوج می گیرم . چشمهایم را می بندم و خالی زمزمه می کنم : دوستت دارم .
ایرج :
نمیدونم حالا شبه یا روزه ...