سلام ستاره :

 امشب آمدم رو به آسمان تا برای همیشه بگویم : قشنگ شده ای . قشنگ تر از ماه و حتا من دوستت دارم های روی زمین . بیا و مکث کن روی همین لحظه ای که با من رو به رو شده ای . بی مکث بگویم ات : دلم را برده ای .

حالم به هم می خورد .

تف ِ سر بالا :

واقعن درک نمی کنم این روزها را . بعضی از این آدمها را . حالم به هم می خورد . حالم از بعضی هاشان به هم می خورد . از خودم . از اینهمه حماقتم . حوصله ی دلتنگی ندارم . حوصله ی هیچ چیز را . حوصله ی هیچ کس را . حوصله ی در و دیوار چوبی اینجا را . پرده ها را کشیدم که هیچ نوری وارد خانه نشود . کم حرف شده ام . این  را من نمی گویم . بعضی از آدمهای اطرافم می گویند . خب حرفی نمانده برای گفتن . تمام حرفها ٬ پیچیده نپیچیده لای فریادهای سکوت ِ تلخ ِ این چند وقت گفته شده است . من اما سکوتم را با سکوت ٬ آرام خوابانده ام گوشه ی ابله ِ حافظه ام . آن نقطه که بعید می دانم حداقل به این زودی ها فراموشی بگیرد . بی خیال . حرف زدن چه فایده ای دارد ؟ وقتی آخرش تف سر بالا می شوم . اصلن اگر حرفی مانده خودت بگو .

خدا . خدا . خدا .

دلم برایت تنگ می شود .

به دنیای پاره پاره ی خودم بر می گردم . با چاووشی . با نامجو . با پاهای پیاده روی خرده خرده های دلم . با قدمهای مست و سست . با سیب هایی به چه بزرگی که توی راه گلویم تلو تلو می خورند . ایستاده ام رو به پشت ِ وسوسه های آتشین ِ از دهان افتاده ی از هر سو . کلبه ی رها شده ی خاکستری و منجمد . بهت ناتمام مسلم . دلم برایت تنگ می شود . تو تنها نیستی . من اما با هفت جدّ تنهایی رابطه دارم . احساس خر بودن هم دارم . شکستنم یادت باشد . خودت که شاهد بودی . دیشب روز نمی شد .  

دیشب چند ساعتی داشتم می مردم . سردردی که دردش آنقدر زیاد بود که نا خواسته حلقه حلقه اشک می ریختم . تو هم مدام یک دستت را گرفته بودی به سرم و دست دیگرت را به اشکهایی که هر چه پاک می کردی تمام نمی شدند . معلوم بود که دلت خیلی به حالم سوخته بود که هی می پرسیدی : ببرمت دکتر ؟ خودم هم دلم به حال خودم کباب شده بود و از همان فرصت کوچک ناز خریدنهایت استفاده کردم و بعضی از بغضهای عقده شده ام را ریختم به پای همان سردرد و تا میتوانستم زار زار های زدم . فقط بعضی ها را . راستش دلم میخواست تا صبح به بهانه ی سردرد اشک بریزم و شاید به همین دلیل هم حاضر نبودم هیچ مسکنی بخورم . بعضی از دردها با اینکه نفست را میگیرند اما دوست داری هی به تنت بپیچند و تو هم هی خودت را برایشان لوس کنی . صبح که از خواب بیدار شدم نه سردرد و نه تو ٬ هیچکدام نبودید . باز هم فقط من بودم و یک جفت چشم سرخ و خسته ٬ و قلبی که از حس درد هنوز هم دلش گریه می خواست .

نرسیده به صبح جایی هست

پر از اجساد قورباغه هایی که

هنوز عاشق نشده

دارند می میرند .

 دیشب خواب دیدم که یک پرنده ی زخمی آمده خودش را به پنجره ی خانه ایی که نمیدانم مال چه کسی و کجا بود می زند . بعد خواهرم حالش به هم خورد و شوهرش خندید و گفت : " جواب آزمایشش آمده ٬ باردار است ٬ آنهم دو قلو ". و من آنقدر خوشحال شده بودم که جیغ می کشیدم . پرنده اما زخمی بود و از بال و پرش قطره قطره خون می چکید و من از دلم . درد می کشیدم . یک درد در به در . دردناک و سرگردان تمام پله های خانه را یکی یکی بالا و پایین می رفتم . تمام اتاقها را یکی یکی نگاه می کردم . از این پنجره به آن پنجره . دنبال خواهرم بودم یا جفت ِ پرنده ٬ نمی دانم . آخرش آنقدر خواهرم بالا و پایین رفت و از این اتاق به آن اتاق ٬ که باز حالش به هم خورد و من از خواب پریدم بی آنکه از پرنده خداحافظی کرده باشم . بی آنکه چشمهای پرنده را دیده باشم ٬ یا جفتش را .