مات .
خالی :
گوشهایم زنگ می خورند . صدای گرم و ساده ی ِ دلخوشی ام با کمی معطلی بی معطلی می پَرد توی گوشهایم و می نشیند روی تمام بهانه های قلبم . چشمهایم گیج و منگ باز می شوند ! می خندم و کمی هوس توی سرم بخار می شود . دستهایم از دستهای زندگی آنقدر دورند که زندگی دارد دوباره عاشقم می شود و دل من هم خیلی سرد و بازیگوش ! سرم خوب نیست . اینجور مواقع چای دم می کنم . حوله ام را بر می دارم و می روم زیر دوشی که تنها آرامگاه ِ آشفتگی هایم است . می نشینم بین دو تا دستهایم و خیره می شوم به نوک پاهایم آنقدر که گاهی خوابم می برد ! حرف می زنم با تنهایی هایم . شُر و شُر می ریزند روی سرم . بین خودم هم نمی ماند این حس داغ و تیزی که از هم ـ آغوشی ِ هر روزه و یا یکی دو روز در میانم با قطره های پناه دهنده ی این لحظه هایم دارم . عادت کرده ام به این خودم را خم کردنهای ِ ملموس . زیر آغوشی که همیشه داغ و سوزان و بی تاب است . میدانی ؟ اینجوری که خودم را بغل می کنم . اوج می گیرم . چشمهایم را می بندم و خالی زمزمه می کنم : دوستت دارم .
ایرج :
نمیدونم حالا شبه یا روزه ...