بدبخت .
بد :
دلم می خواهد همین جا درست توی وسط گوشهایت بد زبان جیغ بکشم . انگار یک نفر دارد موهای سرم را دانه دانه با موچین می کند . و من دارم می گویم / هی یواش تر دردم بیاور بد ذات / . خربزه را که من فقط چاک چاک کردم پس پای لرز ِ خرش هر کس عَر بزند اول من بشینم . دوم ٬ کلن بدجور ٬ بد اخلاق و بد غذا و بد ترکیب و بد باور و بد شانس و بد ادا شده ام . هر چقدر هم که بدجور بد فرم شده باشم نباید آنقدر محکم به لباس من بد دست نزن ... بدم می آید . فکر بد هم نکن . بدبختانه هیچ منظور بدی ندارم . فقط کمی بد حال و بد خواب هستم که آن هم بد نیست . آنوقت میان اینهمه که اصلن حوصله ی بد ندارم حسام خبر بد می دهد که : " سرما خورده ام خیلی بد . " تقصیر خودش است لابد ! از بس بد حجابی می کند . ای پسر بد ! بد دعا می کنم که بد تر نشود .!
بد تر :
دیروز دقیقن این پیغام را برای یک سوال بد فرستادم : " الآن ساعت دقیقن صفر بامداد ده بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت است . تولدت مبارک حاجی . " بد نگذرد ؟!