هجوم وحشیانه ی غربت .
سهراب سپهری :
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت ٬
همین .
کجاست سمت حیات ؟
خالی :
گاهی بعضی از احساسات هستند که خیلی سرد و خالی و خاموش اند . و لبخند آدم را سردرگم می کنند . دخترک دچار این آشفتگی که می شود از خودش بدش می آید . همش با خودش فکر می کند مبادا خاطر کسی را برنجاند و اغلب هم اگر کسی دور و برش باشد خیلی شرمنده اش می شود . دیروز عصر از همان روزهایی بود که پایش آنقدر گرفت به پر یک آدم بی چاره که خودش هم باورش نمی شد این خودش است که دارد محکم دستش را می کوبد بر سر دلخوریهایش . خداوند نصیب کسی نکند این لحظه ها ی عصیانگری اش را . خودش عقیده دارد که خیلی مزخرف میشود . و تنها دو حالت را تجربه می کند . اول : سکوت . دوم : فریاد . و در هر دو صورت آنقدر جیغ می کشد تا از حال برود . از سر شب هم ٬ تنها یک قطره اشک است که شور و لرزان ریخته می شود روی گونه ی چپ دخترک و او که گیج و حیران چنگ می زند به سینه ی خشکیده ی آرزوهایش . و خیره می شود به همین نزدیکی ها ٬ شاید که خدایی باشد ... کسی چه می داند ؟ البته حق هم دارد . دیوانه ی احمق قلبش را شکست . در کمال وقاحت قیافه ی عاشقانه به خودش گرفت و از او خواست فقط همین امشب را با او باشد . همین امشب را فقط !!!
سیاوش قمیشی :
فصل پاییزی من که می رسه
نفسم به عشق تو پر می زنه
نفسم در نمی آد
به چِشَم خواب نمی آد
دل من تو رو می خواد
چشم من گریه می خواد ...