تُف :

دلم تابستان می خواهد و پاییز . به این زودی مگر اینجا گرم می شود ؟ شما وقتی در برابر من هستی به خودت تنها تعلق نداری . پس حق نداری در باره ی خودت بد بگویی . اینجوری انگار داری به من توهین می کنی . همیشه من گفته ام ٬ یک بار هم شما بگو . اگر من کاملا به فرمان شما بودم چه می کردی ؟ گاهی در برابرت فرو می ریزم ستاره و دوباره خودم را جمع می کنم . دوست ندارم این اعتراف من باعث دلشكستگی ات شود . اما بعضی از احساسات هستند که هرگز نمیتوانی برای کسی باز گو کنی . چون هرگز ٬ هیچ کس قادر به درکشان نیست . مثلن همین عشق . باور کن چند وقت پیش یک خواب عاشقانه ی خیلی عجیب دیدم . بعدش یک دروغ عاشقانه ی عجیب تر گفتم . بی تعبیر ٬ و فقط و فقط برای اینکه اشتباهی دل بسته ام . بی هیچ گناهی . بعدترش هم عجیب از خودم بدم آمد . کاش هیچ حسی تحت تاثیر مصلحت ها قرار نمی گرفت . حتا یک حس پوچ و خوابیده که می دانم هیچ حقیقت ندارد . یعنی این هم شنیع ترین دروغ خلقت است . بوس . تُف . بغل . اینهمه تعارف به هم و خودمان را از هم تکه و پاره می کنیم . خب که چه ؟ یعنی آخرش که چه ؟ چه کسی بالاخره قربان می رود ؟ فدایی نمی خواهم . کمی خودت باش . هی بی جهت تُف نمال به روی دلت ٬ و همینطور حال و جسد ِ بی حال من . آخرش همه را شسته خاک بر سر می کنند . شاید هم نمی کنند . به هر حال روی قبرم را ببند . می خواهم یک دل سیر برایت بمیرم !